باز من اومدم با حرف زدن راجب ASD مخ شما نارنگیهارو بخورم. 🍊
امروز میخوام از روند داستان توی فصل اول صحبت کنم، چون کمکم دارم به پایانش نزدیک میشم!
خب، اول داستان که همون بود؛ لویی و لویه همراه میکا تصمیم میگیرن دنبال آنوهیتو بگردن.
از اونجایی که آزمایشگاه توی منطقهٔ زیرزمینی یامی قرار داره، راههای مخفی و تهویهٔ هوا به آشغالدونی راه دارن. برای همین میکا جان تصمیم میگیره اول از اونجا فرار کنن تا کسی توی آشغالدونی باهاشون روبهرو نشه.
ولی خب، اونجا با تنکا و آییرو مواجه میشن؛ دوتا شخصی که مأمور شده بودن نذارن کسی از این مرز عبور کنه و به هیکاری برسه.
در عوض، این دوتا هم از میکا و دوستانش چیزی میخوان: تلهپاتی نیکه!
[آنوهیتو هم آیزن دوم شده، همهچیزو از قبل برنامهری____ صبر کن من دارم چی میگم؟!؟!]
خلاصه، میکا و دوستانش کاری میکنن که تنکا و آییرو به خواستهشون برسن و دست از جنگیدن باهاشون بردارن.
اینجا با روکی هم آشنا میشیم؛ یکی از تبعیدشدههای آشغالدونی که توانایی جادوییش بهش اجازه میده به هر فردی تبدیل بشه. میکا ازش میخواد هر وقت نمیتونه توی آزمایشگاه حضور داشته باشه، روکی به جاش بره.
و اینطوری گروه ما راهی برای ورود به هیکاری پیدا میکنه!
البته که قبلش باید از پادشاه یامی اجازهٔ خروج از کشور رو بگیرن.
و اینجاست که بچهٔ عزیزتر از جان من، تورو، وارد داستان میشه.
[آخ مِن بِخورِمِش 🤏🏻🤏🏻]
تورو، همون پادشاه یامیئه که از بدو تولدش نمیتونسته بدنش رو حرکت بده یا حرف بزنه.
اما در این مدت چه کسی به امور کشور رسیدگی میکرده؟
یه انسان جاهل و احمق و عوضی و... به اسم زایدورین!
این آقا بعد از مرگ پادشاه کورو، پدر تورو، از موقعیتش سوءاستفاده میکنه و عملاً کنترل کشور رو به دست میگیره. حتی از تورو هم مراقبت درستی نمیکنه و با وجود اینکه نگهبانهای قصر از ماجرا خبر دارن، کسی برای نجات این بچه قدمی برنمیداره[کارما رو دستکم نگیرید.]
در نهایت، لویی، لویه و میکا زایدورین و نگهبانها رو شکست میدن و تورو هم به گروهشون اضافه میشه.
حالا این چهارتا باید راهی برای رسیدن به هیکاری پیدا کنن.
اما وقتی برای استراحت به یه مسافرخونه میرن، با شخصی مواجه میشن که انتظار دیدنش رو نداشتن.
کایدورین!
کسی که همیشه مثل پدر و برادر بزرگتر از لویی و لویه حمایت میکرده، ولی حالا عضو گروهی به اسم آکای یامیه؛ گروهی تحقیقاتی که زیر نظر خودِ آنوهیتو فعالیت میکنه! [آدما چقدر تغییر میکنن، خدایا. 😞 دیگه به کایدورین نیسان هم نمیشه اعتماد کرد... ولی نه، خدایی مرد خوبیه.]
میکا سعی میکنه با مذاکره با کینو، یکی از اعضای گروه، راهی برای پیوستن به آنوهیتو پیدا کنه. اما یه مشکل وجود داره: آکای یامی از قبل میکا رو میشناخته و آنوهیتو هم از احتمال پیداشدنش خبر داشته! [مردی شوهرشو خیلی خوب میشناسه.]
در نهایت، مذاکره به نتیجه نمیرسه و کایدورین اونها رو به مبارزه دعوت میکنه.
اول باید توی سه مبارزهٔ جداگانه با کی، تونکی و میلایه روبهرو بشن و اگه پیروز بشن، نوبت مبارزه با خود کایدورینه.
البته این مبارزه فقط برای تعیین برنده نیست؛ کایدورین ازشون میخواد اهدافشون رو هم مشخص کنن و در صورت شکست، باید آزمونی رو برای اثبات شایستگیشون پشت سر بذارن.
خلاصه، این چهارتا بعد از کلی دردسر و مبارزه بالاخره از پسش برمیان و راهی هیکاری میشن![خدایی شکست کایدورین خیلی سخت بود.]
حالا بالاخره وارد هیکاری میشن، اما هنوز کار تموم نشده!
میکا باید لویی، لویه و تورو رو بهعنوان شهروندان افتخاری معرفی کنه و برای این کار، مجبور میشه با کلی مقام رسمی سروکله بزنه. [هفتخان رستم.]
ولی خب، میکا میکاست دیگه! با زبونبازی بالاخره راضیشون میکنه و اونها موفق میشن توی هیکاری مستقر بشن.
از اینجا به بعد، دستشون برای تحقیق دربارهٔ آنوهیتو بازتر میشه؛ اما مشکلات جدیدی هم انتظارشون رو میکشه، از نژادپرستی گرفته تا شوک فرهنگی و دردسرهای زندگی توی یه کشور دیگه.
و اینطوری فصل اول ASD به پایان میرسه!
ممنونم از همهتون که این متن رو خوندین و به ASD علاقه نشون دادین.
اگه دوست داشتین، بیوهای شخصیتها رو هم بخونین تا بیشتر باهاشون آشنا بشین.
بوس 💋
#A_Scientists_Diary