به تو ای من!
او چیزی جز یک «احمق» نبود؛ شاید هم نسبت دادن این صفت، مناسب بچهای که بهتازگی با دنیای بیرون آشنا شده بود، نباشد.
نارنگیِ نارنجیرنگِ خود را، زیر پا له کرد تا مانند عروسکهای اطرافش، نه، بالاتر از آنها باشد؛ کسی باشد که دیگران او را «دختر خوب» خطاب کنند. کسی باشد که دیگران او را «شاگرد ممتاز» و از همینجور اراجیف خطاب کنند.
آیا شنیدن این حرفها، ارزشی داشت؟
بعدها، ستارهها در نظرش درخشیدند، ولی نگران بود و میترسید؛ نمیخواست عروسکهای اطرافش آن تصور «دختر خوب و حرفگوشکن» را از او، از دست بدهند.
ولی حالا دیگر میدانست که ارزشی نداشت، ارزشی نداشت که نارنگیِ خود را له کند؛ پس برای نارنگیاش، حالا جانشینی پیدا شده بود. ستارهها، سیارهها و هر چیزی که در سپهر است.
زمان تصمیمگیری که فرا رسید، او قرار است چه راهی را ادامه دهد؟
راه عروسکها؟ یا راه ستارهها؟
دیگران معمولاً میپرسند علم بهتر است یا ثروت؟
اما چیزی که او به آن فکر میکند این است؛ علاقه بهتر است یا استعداد؟
یعنی ستارههای خود را تکهتکه میکند؟
تماشای اینکه، آن کودک احمق گذشته، کدام راه را انتخاب میکند، تماشایی است!
_YOGATARI
