یه چیز دیگه هم هست که راستش هیچوقت نتونستم خیلی درکش کنم.
مامان من هم بعضی وقتها رفتارهایی داره که برای من خیلی عجیب و ناراحتکنندهست. مثلاً یه بار کاملاً یادمه یه پسر معلول که از عصا استفاده میکرد و اتفاقاً از نظر ظاهری هم خیلی خوشگل بود، داشت از یه جایی رد میشد. مامانم عمداً روش رو اونطرف کرد که نبینتش و به من هم گفت که بهش نگاه نکنم.
یه عادت دیگهای هم داره که بیشتر از همه اذیتم میکنه. میگه وقتی آدمهای معلول رو میبینه، حالش بد میشه و حتی گاهی از عبارتهایی مثل «عقبمونده» برای انواع مختلف معلولیت استفاده میکنه. مثلاً میگه «خدا قهرش نگیره، توبه» و اینجور چیزها.
من واقعاً نمیفهمم چرا باید معلولیت چیزی باشه که آدم از دیدنش اینقدر واکنش منفی داشته باشه یا حتی بخواد وانمود کنه وجود نداره.
اتفاقاً خودم برعکس این قضیهام. من خیلی به شخصیتهایی که شرایط خاصی دارن علاقه دارم و آدمهای دارای معلولیت هم همیشه برام قابل توجه بودن. شاید برای بعضیها عجیب باشه که چرا من اینقدر به چنین شخصیتهایی علاقه دارم، ولی خب... من همینم. :')
راستش خودمم دقیقاً نمیدونم این علاقه از کجا نشئت میگیره یا اصلاً چرا اینقدر نسبت به این آدمها و شخصیتها احساس علاقه و نزدیکی میکنم. هیچوقت ننشستم یه دلیل مشخص براش پیدا کنم و شاید اصلاً یک دلیل واحد هم نداشته باشه. فقط میدونم که این علاقه واقعاً وجود داره و بخشی از چیزهاییه که توی شخصیتها و داستانها برام جذابه.
و این علاقه هم واقعاً از روی ترحم نیست.
من اتفاقاً از ترحم بیش از حد بدم میاد. شاید یکی از دلایلی که اینقدر نسبت به نحوهی نمایش افراد معلول حساس هستم هم همین باشه. من نمیخوام یک شخصیت معلول رو فقط به خاطر شرایطش دوست داشته باشم و دلم براش بسوزه. دوست دارم خودش رو به عنوان یک آدم دوست داشته باشم؛ با اخلاقش، علایقش، اشتباهاتش، شوخیهاش، ضعفهاش و حتی چیزهایی که ممکنه اصلاً دوستداشتنی نباشن.
مثلاً اگر شخصیتی از عصا استفاده میکنه، خب استفاده میکنه. این بخشی از زندگی اونه، ولی قرار نیست تمام چیزی باشه که ازش میدونیم.
برای همین شاید از بیرون عجیب به نظر برسه که من اینقدر به افراد یا شخصیتهایی که شرایط خاصی دارن علاقه دارم، ولی برای خودم قضیه خیلی سادهتره:
من قرار نیست بهشون ترحم کنم؛ من فقط دوستشون دارم.
و اینم میدونم بارها و بارها شده من از کارکتر های خودم یا کارکترهایی که دوستشون دارم و شرایط خاصی دارن صحبت کنم،ولی هیچ وقتی نبوده که کل تمرکز شخصیت و هویت اون کارکتر رو روی شرایطش باشه
هر آدمی متفاوته و قرار نیست همگی سالم به دنیا بیان
حتی اگر کسی هم از نظر جسمی سالم باشه،مطمئنا توی اخلاقش یه بخشی هست که کسی باهاش همزادپنداری نکنه
همه آدما همینجورین،حتی من،حتی مامانم،حتی اون پسری که اونروز دیدیمش.
و شاید حتی بیشتر از این، دلم میخواد بقیه هم بتونن بدون ترحم یا انزجار، فقط مثل هر آدم دیگهای بهشون نگاه کنن.
خلاصه حرفم اینه که زمین پر از آدم های گوناگونه و هیچ دو نفری شبیه همدیگه نیست وبرای همین گاهی طبیعیه که جنگ ها و خصومت ها هیچوقت تموم نشن؛با این حال هممون یه نقطه مشترک داریم
هممون انسانیم و زندگی میکنیم و داستانی برای خودمون داریم که برای خودمون مهمه
و خب هیچ کسی دوست نداره به چیزی که براش مهمه،توهین بشه.
Post #2224
70
𓍯 忘れな草 من اول از همه به خاطر شباهتی که بعضی از ایدهها و روابطش با چندتا از فیکشنهای خودم داشت، شروعش کردم؛ ولی یه نکتهی دیگه هم توی روندش توجهم رو جلب کرد. به نظرم رابطهی یانو و یوشیدا، مخصوصاً از طرف یوشیدا، خیلی بیشتر از جنس «مراقبت کردن» بود. یانو خب یه مقدار…
- 🕊 2
- 🍓 1