راستش من حدود تابستون پارسال یا شایدم پاییز بود تازه خاطرات یک عطار رو تموم کرده بودم و هنوزم تو فاز علاقه به اسمای چینی قشنگشون مونده بودم
بعد چند وقت بعدش یه شیشه خالی زیتون پرورده رو توی خونه خودمون بود یا خونه یکی دیگه یادم نمیاد،دیدم و از اسم روش خوشم اومد
حالا اسمش چی بود؟
لویه!
که از نظرم یکم لولان [اسم واقعی شیسوی] بود
کلی با خودم فکر کردم گفتم داستان باید توی چه دوره ای باشه؟ توی چه کشوری؟
اول میخواستم داستان دو تا خواهر برادر فقیر توی ژاپن دوره ادو رو بنویسم که خواهر بزرگه خیلی زرنگه و از همین هوشش برای تجارت های مختلف استفاده میکنه
ولی گفتم اگه اینجوری باشه باید کلی درباره دوره ادو و شوگان سالاری و... تحقیق کنم و علاوه بر این ها باید یه اسم های ژاپنی که به اون دوره بیان انتخاب کنم و اینجوری نمیتونم از اسم لویه استفاده کنم
و بعد یه دفعه ایده ASD به ذهنم رسید و با خودم گفتم اگه یه کشور با قوانین خودم بسازم خیلی دستم باز تر میشه
اولش قرار بود لویی و لویه واقعا خواهر و برادر باشن و داستانشون کلا توی آزمایشگاه اتفاق بیفته
داشتم داستان هم به همین روند مینوشتم که یه دفعه کلی تحول ایجاد شد و داستان از این رو به اون رو شد
و از همون یه شیشه زیتون بود که ذهن من همچین چیزایی رو ساخت
#A_Scientists_Diary
Post #1636
30
- ❤ 3
- 🍓 1