اگه بخوام داستانو یکم با جزئیات بیشتری تعریف کنم،اینجوریه که دو تا کشور کنار همیدگه هستن به اسم یامی و هیکاری که از زمان های دور با هم دشمنی داشتن و هیکاریایی ها همیشه نسبت به یامیایی ها نژادپرستی میکردن چون کلا یامی کشور فقیر و آلودهایه
بعدش یه خاندان معروف توی هیکاری،آزمایشگاهی رو در منطقه زیر زمینی یامی تاسیس میکنن و توی این آزمایشگاه،روی بچه های بی سرپرست یامی آزمایش های گوناگونی انجام میشه که ماده ای که باهاش آزمایش انجام میدن اسمش بونکایه.
بعد میکا هم یکی از دانشمندایی هست که توی همین آزمایشگاه فعالیت میکنه.
بعد خب لویی و لویه هم از همون بچه هایی هستن که به آزمایشگاه آورده میشن تا روشون آزمایش بشه
فقط یه چیزی رو همین الان بگم اینا خواهر برادر نیستنا فقط اسماشون شبیهه.
لویه پسرم چون کلا یکم ذهنش و بدنش با بقیه متفاوت تره یا به بیان دیگه یکم معلولیت ذهنی داره همیشه لویی رو مثل خواهرش میبینه
لویی دخترم هم چون یه احساساتی به لویه داره 🌚 همیشه از لویه محافظت میکنه
حالا اون که هیچی،توی آزمایشگاه اون دانشمندی که قراره رو لویی اینا آزمایش کنه همون میکای خودمونه
بعد میکا قبل از آوردنشون یه آزمایش کوچیک روشون کرد با بونکای تا ببینه اصلا اینا توانایی تحملشو دارن یا نه،بعد وقتی لویی لویه رو توی آزمایشگاه بیهوش دید از کنترل خارج شد و کلی با میکا بحث کرد که دیگه روی لویه آزمایش نکنه و...انقد بحثو کش دادن که لویه بهوش اومد و بر خلاف تصورشون،لویه کاملا سالم بود و حتی از قبل هم بهتر شده بود
در نهایت میکا و لویی نتیجه میگیرن که اگه این آزمایش ها کم کم باعث میشن جمعیت یامی کمتر و کمتر بشه،پس تنها راهش اینه که کسی که بونکای رو درست کرده و کارهای این آزمایشگاه زیر سر خودش بوده،شخصی که بهش لقب آنوهیتو رو دادن رو باید کشت و چاره ای دیگر نیست
یه نکته،میکا قبلا با آنوهیتو [با اسم اصلی نبیر] دوست بودن،دوست که نه بهتره بگم بههم دیگه علاقه داشتن (گی،گی)
و خب اینجوری میشه که سفرشون رو برای پیدا کردن آنوهیتو شروع میکنن
#A_Scientists_Diary
Post #1592
35
- ❤ 2
- 🔥 1