Post #2645
348
Forwarded from مرهمانه|فصل چهارم
بعضی وقتها علاوه بر مامان، به مامان دوستهایم فکر میکنم. به اینکه چقدر زنهای خوشبختی هستند و شاید خودشان نمیدانند. درسشان را خواندهاند و بعد در میانگین سنی زیر ۲۵ سالگی، باباهایمان که جز مدرک تحصیلی و کارت پایان خدمت سربازی چیز دیگری در بساط نداشتند، آمدهاند به خواستگاریشان. اینها هم جلسهی دوم به سوم نکشیده، چهار جمله با باباهایمان صحبت کرده یا نکرده، مهر باباها را در دل احساس کرده و بله را گفته اند و احتمالا برای اولین بار به آرایشگاه رفته اند و مراسم بله برون و بعد هم حنابندان مفصلی کنار خالهها و داییها و عموها و عمهها و بچههاشان و همسایگان برایشان گرفتهاند. برای عروسیشان، پیکان سفید عموی نسبتا پولدارشان را گل زده اند و اینها هم با لباسهای سفید پفپفیشان، با تورهای بلند و درحالیکه خواهرزادهها و برادرزادههایشان در عروسیشان سر از پا نمیشناختند و نمیدانستند از خوشی دیگر از کدام دیوار صاف بالا بروند و چگونه روی شاباشها شیرجه بزنند که عایدی بیشتری نصیبشان شود، شروع زندگی مشترکشان را جشن گرفته اند و روی موهای رنگ نچرالِ برای اولین بار شینیون شدهشان، زنهای فامیل از آن نقلهای رنگیرنگی ریز ریز ریختهاند و باکشان نبوده که الان موها به هم میخورند و یا نوچ میشوند. بعدشم که رفتند خانهی بخت و با کم و زیاد باباها ساختند و شبها با عشق کتلت پختند و با یک زیرانداز و یک فلاسک چای، به پارکی رفتند و بزرگترین تفریحشان را تجربه کردند و کمکم پولهایشان را جمع کردند و النگو خریدند و بعد بدون ترس و حتی آشنایی با تورم و گرانی و نوسانات بازار، النگوها را فروختند برای اولین خانه و اولین ماشین و هزینهی تحصیل بچهها و چه و چه تا الان که دیگر بچههایشان برای خودشان خانمی شده اند و تحصیل کرده اند و سر کار میروند و آنها باز هم در بالا پایینهای زندگی، کنار باباهایمان وفادارانه و عاشقانه زندگی میکنند. حقا که مامان و مامان دوستهایم، زنهای خوشبختی هستند...
- ❤ 3
- 🔥 1
- 😢 1