یا درمورد اسلامستیزی که برای مدتها، صرفا مخالفت با یک دین نبود و نژادپرستی و عناصر دیگهای رو هم در درون خودش داشت. اما این اتفاق تا زمانی جریان داشت که مسلمونها هنوز قوائد بازی رو یاد نگرفته بودن و حکومتهای اسلامی، مثل قطر، به بهانهی حمایت از فلسطینیها شروع به خرج کردن برای تبلیغ دینشون نکرده بودن.
اما از زمانی که دستههای بزرگ اسکناس روی میز ریخته شد، دیدیم که چطور دنیا تصمیم گرفت چشمش رو روی ماهیت این دین ببنده، و مثل کیک هر قاچی که ازش دوست داره رو توی دستش بگیره، ترویج کنه و باقی کیک رو از لنز دوربین، دور نگهداره.
و مردم به مرور زمان و بر اثر در معرض این تبلیغات بودن و دسترسی نداشتن به منابعی که توسط ثروتمندان بلاک شدهاند و سانسورهای سراسری، میپذیرن که این خوبه و اون یکی بده.
درواقع سیستم، ارزشهای انسانی رو به رسمیت نمیشناسه؛ بلکه فقط وقتی یک اقلیت، قدرت خرید یا قدرت تولید ثروت پیدا میکنه، مارکت مجبور میشه براش ویترین بسازه و اسمش رو بذاره پذیرش اجتماعی. جوری که انگار تا قبل از این، اون گروه هرگز وجود نداشته.
و البته که مسئلهی حقوق زنان و نژادپرستی و گرایشهای جنسی کاملا با دین متفاوته. نتیجهای که میخوام ازش بگیرم اینه که فقر فقط به معنای محرومیت نیست، بلکه به معنای نامرئی بودن هم هست.
حتی اساس اسطورههای ساخته شده در غرب و شرق و تفاوتهاشون هم بخش زیادیش به همین موضوع برمیگرده. در یونان باستان (و بعدتر روم باستان) به علت اینکه محل زندگیشون در نقطهای بود که دورتادورش رو آب فراگرفته بود، تجارت، مادیگرایی و فردگرایی به مرور بخش خیلی مهمی از فرهنگشون رو در سیطرهی خودش گرفت. و در شرق (به خصوص چین و هند) به علت اینکه بیشتر در کنار رودخانهها و دشتها زندگی میکردن و تا حدود زیادی برای برآورده کردن نیازهاشون خودکفا بودن و به دیگران وابسته نبودن، فرصتی پیش اومد که به جای راحتیهای جسمانی روی حالتهای عرفانی تمرکز کنن.
به گونهای میشه گفت غرب به سوی تلاش برای تغییر دادن طبیعت و تسهیل زندگی رفت و شرق به دنبال همراهی با طبیعت و انعطاف پذیری.
بنابراین فقر فقط یک مسئلهی اقتصادی نیست و بر کوچکترین جزئیات زندگی یک انسان سایه میاندازه.
پول اعتمادبهنفس میاره، چون به تو اجازه میده که از ابتداییترین نیازها عبور کنی و بر رشد فردی تمرکز داشته باشی. به این صورت که با وقت و منابع بیشتری که برای سرمایهگذاری روی خودت در اختیارت قرار میده، کتابهای خوب میخونی، فیلمهای خوب میبینی و موسیقیهای بهتری گوش میدی، به خودت بیشتر میرسی و در نظر مردم هم خودت رو بیشتر دوست داری، و ناخودآگاه این پالس رو برای اونها میفرستی که لایق دریافت عشق، احترام و توجه بیشتری هستی.
ثروت خصایص بد وجودیت رو لای ورقههای طلایی میپیچه، آدمهای بیشتری رو به سمتت میکشونه و باعث میشه دایرهی اجتماعی گستردهتری داشته باشی. و نهایتا محبوبتر و ثروتمندتر بشی.
اما فقر آدمها رو احمق میکنه. بودن در یک چرخهی بیپایان از اضطراب معیشت، حتی قدرت ادراک انسانها رو هم تحت تاثیر قرار میده و باعث میشه برخی از محرکهای محیطی رو کمتر دریافت کنن تا بتونن محرکهای مرتبط با نیازشون رو بیشتر ادراک کنن.
وقتی ثروتمندی، باهوشتر به نظر میرسی. و احتمالا چون نگران شام فردا شبت نیستی، چند خطی هم دربارهی فلسفهی اپیکور مینویسی.
حتی به عنوان والد، توی چشم بچههات قابل احترامتر و بهتری و همیشه مقداری عطوفت و مهر نسبت به خودت در وجودشون سرمایهگذاری کردی که متنفر شدن از تو رو براشون سخت میکنه.
پدر و مادرهای فقیر، به خاطر فشارهای اقتصادی و خستگیهای طاقتفرساشون، کمتر توان عاطفه و توجه دارن. و همین تصویر اونها رو در ذهن بچههاشون مخدوش میکنه. تا جایی که گاهی برای بچههای خودشون تبدیل به اریگامیای میشن که بچه تمام تلاششو میکنه تا کمتر شبیه اون باشه.
تصور کنین که دوست داشتن آدمی که شبانهروز در حال جان کندن برای یک لقمه نونه و شب جنازهش رو به خونه میبره؛ زمانیکه که دیگه حتی فرصتی برای صرف کردن با بچهها باقی نمونده، و نمیتونه با یک ذهن و اعصاب تحریکپذیر و درگیر با اونها بازی کنه، حرف بزنه و مهربون باشه، چقدر میتونه سخت باشه؟
این همونقدر سخته که از یک کودک بخوای پدرومادری که اونو با حسرت سادهترین چیزها بزرگ میکنن رو، دوست داشته باشه.
Post #2974
72
Forwarded from اندوه تابستانه
- ❤ 1