-Mercurial stories-از نظر اعتماد خیلی شبیه کاگیاما و هیناتا میشدن. با این تفاوت که چویا از دازای نمیترسید(شاید؟) و از همون اولم پادشاه نمیدیدش، درواقع از این نظر برعکس بودن. چویا اون کسی میشد که هیچ بنی بشری نمیتونست باهاش هماهنگ شه...
تا وقتی دازای وارد میشه. تو اولین مسابقهی راهنمایی رقیبن. دازای با زیرکی تیم چویا رو به دعوا میندازه. مخصوصا علیه چویا. روحیهاشون رو خراب میکنه و خلاصه از هم میپاشوندشون، جوری که بعد از بازی هم دعوا تموم نمیشه و تیمشون منحل میشه.
-Mercurial stories-اگه دازای و چویا والیبالیست بودن، دازای پاسور میشد و چویا اسپکر.
از نظر اعتماد خیلی شبیه کاگیاما و هیناتا میشدن. با این تفاوت که چویا از دازای نمیترسید(شاید؟) و از همون اولم پادشاه نمیدیدش، درواقع از این نظر برعکس بودن. چویا اون کسی میشد که هیچ بنی بشری نمیتونست باهاش هماهنگ شه...
Suigin's Stories#پل_میان_ما پارت چهاردهم: چویا روی مبل دراز کشیده بود و گوشی در دست داشت. کورو کنار پایش روی زمین، به پایهی مبل تکیه داده بود. و دازای... خب آنها به نبود طولانیاش عادت داشتند. هرچند چویا واقعا کنجکاو بود بداند موقهوهای این همه وقت را کجا می گذراند...…
«کاش زندگی همینجا متوقف میشد. همینجایی که همون اندازه که ازت متنفرم، همونقدر که ستایشت میکنم و حداقل نصف اندازهای که بهت اعتماد دارم، بهت نزدیکم.»