توی مه موندم،خسته و درمونده.
جلومو نمیتونم خوب ببینم.
همین عصبانیم کرده،
باعث شده ترس منو پر کنه.
اما با این حال سعی میکنم چشمامو باز نگه دارم.
قدمامو برمیدارم،
با اینکه ممکنه هر لحظه توی دره سقوط کنم و تو تاریکی غرق بشم.
و شاید دیگه نتونم برسم به بالا.
بعضی موقع ها گمم،
یا حس میکنم تو تله افتادم.
تنهای تنها،فقط خودم.
هنوزم دارم راه میرم،
میدونم که دارم با خودم چی حمل میکنم.
چیزی که خودم،
با دستای خودم کوله بار شونه هام کردم.
سعی کردم انکار کنم،
اما نتونستم.
Post #3512
1.06K