عاقبتاندیشی نابجا
🔹روزی شکارچی برای صید بیرون رفت و آهویی شکار کرد. لاشهٔ آهو را برداشت و راهی خانه شد. در میان راه به گراز برخورد که به او حمله کرد.
🔹شکارچی تیری رها کرد و بر گیجگاه گراز نشاند؛ اما هنگام زدن تیر دوم، گراز در همان دم با زخمی مهلک شکارچی را از پا درآورد و هردو درجا جان سپردند.
🔹گرگی گرسنه به آن دشت رسید و با دیدن اجساد شکارچی، آهو و گراز، غرق در شادی شد و با خود گفت: «روزیِ فراوانی نصیبم شده است، اما شرط عقل آن است که به آینده بیندیشم و زیادهخواهی نکنم؛ گوشتهای تازه را پنهان و ذخیره میکنم تا روزگار درازی بیدغدغه باشم و امروز را تنها به جویدن چرم و زهِ کمان قناعت میورزم.»
🔹همین که گرگ دندان بر زهِ کشیدهٔ کمان گذاشت و آن را جوید، در این هنگام گوشهٔ خمیده و فشردهٔ چوبِ کمان با شدت پرت شد، بر گلو و گردن گرگ کوبیده شد و او را در دم هلاک کرد؛ طوری که هر ۴ موجود در یکجا قربانی مرگ شدند.
#حکایت
@Farsna
Post #468061
7.16K
