چاهی که گور شیر مغرور شد
🔹در مرغزاری سرسبز و زیبا، جانوران زیادی در ترس و وحشت از شیری درنده زندگی میکردند. سرانجام تصمیم گرفتند با شیر پیمانی ببندند تا آرامش به بیشه بازگردد. به او پیشنهاد دادند: «تو دیگر شکار نکن و زحمت مکش؛ ما هر روز قرعه میکشیم و یک حیوان را به عنوان غذای روزانه به پیشگاهت میفرستیم.» شیر پذیرفت و کار مدتی به همین روال گذشت.
🔹روزی قرعهٔ مرگ به نام خرگوش افتاد. دیگر جانوران خواستند او را روانه کنند، اما خرگوش با زیرکی گفت: «اگر به من فرصت دهید و بگذارید با تدبیر خودم پیش بروم، شما را برای همیشه از شرّ این شیر راحت میکنم.» حیوانات پذیرفتند.
🔹خرگوش عمداً راه را لفت داد و آنقدر معطل کرد تا زمان ناهار شیر گذشت و شیر از فرط گرسنگی خشمگین و بیتاب شد. نزدیک غروب، خرگوش با ظاهری ترسیده و شتابان نزد شیر رفت. شیر غرید و گفت: «از کجا میآیی و چرا دیر کردی؟ چرا حیوانات چنین طعمهٔ کوچک و ناچیزی برای من فرستادهاند؟»
🔹خرگوش گفت: «ای پادشاه! همراه با خرگوشی دیگر که چاق و درشت بود برای شما میآمدیم؛ اما در راه شیری دیگر جلوی ما را گرفت و آن خرگوش را قاپید. هرچه گفتم این پیشکشِ سلطان این بیشه است، گفت: من پادشاه واقعی این سرزمینم و آن شیر لافزن را خرد خواهم کرد!»
🔹شیر خشمگین شد و فریاد زد: «او کجاست؟ مکانش را نشانم بده!» خرگوش شیر را به کنار چاهی عمیق و پرآب برد و گفت: «او درون همین دژ پنهان شده است.»
🔹شیر بر لبهٔ چاه آمد و درون آب زلال نگریست؛ عکس خود و خرگوش را که در بغل داشت در آب دید. گمان کرد همان شیر سرکش است که خرگوشش را به چنگ گرفته است!
🔹شیر بیدرنگ و از شدت خشم، برای نبرد به درون چاه پرید، در آب غرق و هلاک شد.
#حکایت
@Farsna
Post #467845
11.7K
