مشورت با شکارچی!
🔹ماهیخواری پیر که دیگر توان شکار نداشت، برای سیرکردن شکمش نقشهای کشید. با چهرهای غمگین کنار آب نشست و به خرچنگ و ماهیان گفت: «شنیدهام صیادان بهزودی میآیند تا تمام ماهیهای این برکه را صید کنند؛ دلم به حالتان میسوزد!»
🔹ماهیان نگران شدند و از او کمک خواستند. ماهیخوار پیشنهاد داد هر روز چند تا از آنها را با منقار به برکهای امن در آن نزدیکی ببرد.
🔹ماهیان سادهلوح پذیرفتند؛ اما ماهیخوار آنها را به بالای تپهای میبرد، میخورد و استخوانهایشان را همانجا میریخت.
🔹چندی بعد، خرچنگ هم خواست تا او را به برکهٔ امن ببرد. ماهیخوار با خود گفت: «خرچنگ هم طعمهٔ لذیذی است!»
🔹سپس خرچنگ را برداشت و پرواز کرد. نزدیک تپه، چشم خرچنگ به انبوه استخوانهای ماهیان افتاد و به حیله پی برد.
🔹پس بیدرنگ چنگالهایش را دور گلوی ماهیخوار انداخت، آنقدر فشار داد تا پرنده خفه شد و خود با هوشیاری نجات یافت.
#حکایت
@Farsna
Post #467586
7.88K
