دهانی که بیموقع باز شد
🔹در برکهای باصفا، دو مرغابی با یک لاکپشت همسایه بودند و میانشان رفاقت و الفتی عمیق شکل گرفته بود. روزگار گذشت و بر اثر خشکسالی، آب برکه رو به خشکی رفت.
🔹مرغابیها که دیدند دیگر امکان ماندن نیست، نزد لاکپشت آمدند تا خداحافظی کنند و به آبگیری دیگر کوچ کنند.
🔹لاکپشت با اندوه و اشک نالید و گفت: «بیآبی برای من که حیوانی کمتحرکم بسیار خطرناکتر از شماست و زیستنم بیهیچ آبی ناممکن است. رسم جوانمردی نیست که مرا در این بیآبی رها کنید؛ فکری به حالم کنید و مرا نیز همراه خود ببرید.»
🔹مرغابیها گفتند: «دوری از تو برای ما نیز سخت است، اما تو عیبی داری که پند دوستان را سبک میشماری و دهانت را به موقع نمیبندی!
🔹اگر میخواهی تو را هم ببریم، یک شرط دارد: چوبی میآوریم، ما دو سر چوب را به منقار میگیریم و تو وسط چوب را با دهان محکم بگیر تا به پرواز درآییم. در آسمان، مردم هر چه گفتند و هر فریادی که زدند، مبادا دهان باز کنی!»
🔹لاکپشت قول داد و گفت: «فرمانبردارم و تا مقصد لب از لب باز نخواهم کرد.»
🔹مرغابیها چوب را آوردند، لاکپشت میانهاش را محکم به دندان گرفت و به هوا پریدند. هنگامی که از بالای روستایی میگذشتند، مردم چشمشان به این صحنهٔ شگفتانگیز افتاد. غوغایی در میان مردم برخاست و فریاد زدند: «نگاه کنید! مرغابیها چطور لاکپشت را با چوب به هوا بردهاند!»
🔹لاکپشت با شنیدن همهمه نتوانست طاقت بیاورد و خشمگین شد. به خیال اینکه چیزی به آنان بگوید، دهان باز کرد و گفت: «تا چشم شما کور شود!»
🔹اما همین که لب گشود، چوب از دهانش رها شد، از اوج آسمان بر زمین افتاد.
#حکایت
@Farsna
Post #466515
12.3K
