عاقبت رفاقت با فریبکاران
🔹کلاغ، گرگ و شغالی در بیشهای همراه شیری زندگی میکردند و روزگارشان از پسماندهٔ شکار او میگذشت.
🔹روزی شتری که از کاروانی جا مانده بود، برای علفچرانی به آن بیشه آمد. شتر چون با شیر روبهرو شد، کرنش کرد و شیر نیز به او امان داد و گفت میتواند در پناهش آسوده زندگی کند.
🔹چندی بعد، شیر در نبرد با فیلی به سختی زخمی شد، در غار افتاد و توان شکار را از دست داد. حیواناتِ دورهاش نیز از گرسنگی درمانده شدند. کلاغ که درپی چاره بود، به یارانش پیشنهاد داد کاری کنند تا شیر شتر را بخورد.
🔹شغال گفت: «شیر به او امان داده و پیمانشکنی زشت است.» کلاغ پاسخ داد: «چارهاش با من؛ حیلهای میسازم که شتر خودش به استقبال قربانیشدن برود.»
🔹کلاغ نزد شیر رفت و با چربزبانی او را راضی کرد و قول داد کار را چنان پیش ببرد که نیازی به شکستن پیمان نباشد.
🔹سپس سراغ گرگ، شغال و شتر رفت و گفت: «جان سلطان در خطر است؛ بیایید وفاداری نشان دهیم و خود را پیشکش کنیم. شیر از گوشت ما نمیخورد، ولی رسم خدمت ادا میشود.»
🔹همگی نزد شیر رفتند. نخست کلاغ پیشقدم شد و خود را پیشکش کرد، اما گرگ و شغال فریاد زدند: «تو جثهای نداری و گوشتت بدمزه است!» سپس شغال داوطلب شد و دیگران گوشت او را بدبو خواندند. نوبت به گرگ رسید و آنها گوشتش را زیانآور دانستند.
🔹شترِ سادهدل که این صحنهسازی را دید، با خود پنداشت اگر او هم پیشنهاد دهد، همراهان به رسم پیشین عذری میآورند و امان شیر پایدار میماند. پس پیش آمد و گفت: «تنم فدای سلطان؛ گوشتم پاکیزه است و همگان را سیر میکند.» سخنش تمام نشده بود که هر سه حیوان یکصدا گفتند: «راست میگوید!» و بیدرنگ بر سرش ریختند و او را طعمۀ خود کردند.
#حکایت
@Farsna
Post #466341
8.74K
