این داستان خبرنگار کوچک
مدتی بود همدیگر را میشناختیم، به او گفتم میخواهی در فلان کلاس تو را ثبت نام کنم؟ گفت آممم نههه من اصل چکار میتونم بکنم؟
حس کردم شاید نیاز باشد خودم دست به کار شوم تمام تلاشم را کردم تا احساسات بد و گاهی مخرب را از او دور کنم... به قول تتلو شونشو بمالم و بگم برو درسته!
باید بگویم امروز به او بیش از هر چیز افتخار میکنم، او بزرگترین دستاورد زندگی من است، کسی که با تلاش و تمرین بلاخره خود گذشتهاش را میشکند و وارد دوران جدیدی از خود میشود...
تقریبا آخرین جلسه از کلاسش را میگذراند در این مدت که تک تک متن های او را میخواندم،گاه سر هر مطلب ساعت ها و شبانه روز بحث و گفتگو میکردیم...
حال متن آخرین تمرینش را برایم میفرستد، دومین تجربه مصاحبهش را از سرگذرانده است و نوشتن کم کم بخشی از او شده است...
و این بار دیگر نه به عنوان یک ادیتور و منتور بلکه به عنوان یک خواننده از تمام خط و روایت داستانش لذت میبرم... داستانی واقعی از کف جامعه
او کسی نیست جز حورا، خبرنگار کوچک...
آفرین به تو، شدیدا بهت افتخار میکنم، محکم و قوی برو جلو وقتشه کار های دیگه رو هم امتحان کنی و کم کم بیشتر با زندگی آشنا بشی
متن این خبر که من ازش حرف میزنم هم اینجاست :
https://t.me/ImTheLittleJournalist/18
@farhantbyte