نگاهم به میز است؛ به فنجانِ قهوه و شمعِ کنار او.
صدایِ قطراتِ باران پشتِ پنجره افکارم را در تلاطم قرار میدهد. نمیگذارم بفهمم که به چه فکر میکنم یا به که.
شمع آرامآرام میسوزد. در شعلهی سوزانش چشمانی را میبینم؛ اما نه چشمانِ معشوقیست و نه عاشقی. نگاهی از دوستی آشِنا..شبیه به من و خاطراتی آشنا و روزگاری نهچندان قدیمی..
همانلحظه روزی را به خاطر میآورم که به جایِ من بر روی این صندلی نشسته بود و همانگونه که به نجوایِ شجریان گوش میسپرد، برگهای کتابرا ورق میزد.
حال میتوانم صدایِ افکارش را بشنوم، مقصود و دردش را احساس کنم.
ناگهان گونههایم خیس شد. دستی کشیدم و قطرهی اشکی را که سرازیر شده بود پاککردم.
گمان میکردم بعد از اینهمه مدت دردش را فهمیدهام، غافل از آنکه فکرِ همین دانستن هم من را به گریه انداخته بود.
فنجانِ قهوه را در دست گرفتم و بهسوی پنجره حرکت کردم. کنارِ پردهی نیمهباز ایستادم. درحالی که تاریکیِ شب را تماشا میکردم جرعهای از قهوه را نوشیدم.
نوری کمسو نمایان بود؛
نورِ چراغ بود؟! نورِ ماشین؟! یا نورِ خانهای؟!
امشب احساسی عجیب دارم. احساسی که نمیشَوَد با چند کلمه آنرا به زبان آورد. همهچیز برایم بیمعنا و یکنواخت شده است. نمیدانم که بودم و چهکسی خواهم شد یا چه کسی هستم.
آیا واقعا تمامِ آن روز ها که گذشت ارزشش را داشت؟!
هوا کمکم روبه روشن شدن است و چشمانم رو به شمعِ درحالِ خاموشیست. میخواهم نفسهای باقیماندهاش را در حضورِ من به پایان برساند.
قهوه تمام شد،
شمع خاموش شد،
باران بند آمد و صبح از راه رسید.
اما من هنوز هم در همانشب ماندهام..
Post #1349
25