فراگشت | در فاصله دو طبل جنگ؛ تعلیق استراتژیک در تاریخ معاصر
روانشناسی جمعی در منازعات بینالمللی میل عجیبی به خطی دیدن وقایع دارد. هنگامی که یک درگیری یا ضربه نخست رخ میدهد، صدای رسانهها و تحلیلهای شتابزده معمولاً از قطعیت و قریبالوقوع بودن حمله بعدی خبر میدهند. با این حال، تاریخ دیپلماسی بحران در سده بیستم نشان میدهد که فاصله میان دو منازعه، نه یک دالان مستقیم بهسوی نابودی حتمی، بلکه میدانی پیچیده از «تعلیق استراتژیک»، آزمودن خطوط قرمز، بازآرایی محاسبات سود و زیان و مانورهای چندجانبه است. بررسی سه بزنگاه حساس تاریخ معاصر، به وضوح نشان میدهد که چرا ادراک رسانهای از حتمیت جنگ لزوماً بر تصمیم نهایی اتاقهای فرماندهی منطبق نمیشود.
نخستین نمونه، بحران کانال سوئز در سال ۱۹۵۶ است. در ۲۶ ژوئیه ۱۹۵۶ جمال عبدالناصر ملی شدن شرکت کانال سوئز را اعلام کرد. واکنش لندن و پاریس طوفانی بود و رسانههای غربی از اقدام نظامی تنبیهی و سقوط قطعی قاهره ظرف چند روز نوشتند، اما این تقابل بلافاصله به بمباران نینجامید و جهان شاهد وقفهای سهماهه تا اواخر اکتبر شد. در این بازه، بحران در قالب مذاکرات پیش میرفت، اما در پشت پرده و در ۲۴ اکتبر همان سال، پروتکل محرمانه «سور» میان بریتانیا، فرانسه و اسرائیل امضا شد و در پی آن تهاجم نظامی کلید خورد. پیروزی نظامی روی زمین حاصل شد، اما سرنوشت نهایی نبرد در واشنگتن رقم خورد؛ جایی که دوایت آیزنهاور با استفاده از اهرم فشارهای اقتصادی و تهدید به بلوکه کردن وامها، مهاجمان را ظرف کمتر از دو هفته وادار به عقبنشینی کرد تا نشان دهد پیوند خوردن تقابل به اقتصاد سیاسی، قاطعترین فرماندهان نظامی را نیز متوقف میسازد.
چهار دهه بعد، بحران هستهای شبهجزیره کره در بهار و تابستان ۱۹۹۴ یکی دیگر از نفسگیرترین مقاطع تعلیق را خلق کرد. با آغاز تخلیه میلههای سوخت راکتور یونگبیون در مه ۱۹۹۴، واشنگتن طرح حمله هوایی دقیق را روی میز گذاشت و ویلیام پری، وزیر دفاع وقت آمریکا، به همراه فرماندهان ارشد، مقدمات نظامی را فراهم کردند؛ روندی که رسانههای بینالمللی را به تیترزدن درباره «شمارش معکوس برای جنگ دوم کره» واداشت. کلینتون در ژوئن برای دستور حمله آماده میشد، اما برآورد واقعگرایانه ارتش از تلفات گسترده انسانی، آسیبپذیری زیرساختهای متحدان و ورود میانجیها، ورق را برگرداند. محاسبه دقیق هزینههای فاجعهبار تهاجم، فرماندهان را از لبه پرتگاه عقب کشید و بحران در ۲۱ اکتبر ۱۹۹۴ به «توافق چارچوب ژنو» ختم شد؛ رخدادی که ثابت کرد ارزیابی عقلانی توان پاسخ طرف مقابل میتواند حتمیترین دستورهای حمله را بایگانی کند.
سومین نمونه، بحران موشکی تنگه تایوان در سالهای ۱۹۹۵ و ۱۹۹۶ است که نمای دیگری از بازدارندگی مهارکننده را به ثبت رساند. پس از سفر جنجالی مقامات تایوانی به آمریکا و واکنش پکن با آزمایشهای موشکی بالستیک، جهان به مدت هشت ماه در تعلیقی سهمگین زیست؛ بهویژه در مارس ۱۹۹۶ که واشنگتن با اعزام دو ناوگروه هواپیمابر بزرگترین نمایش قدرت نظامی خود در آسیا پس از ویتنام را به اجرا گذاشت. با وجود پیشبینی تحلیلگران درباره برخورد مستقیم نظامی میان دو قدرت، با پایان یافتن رزمایشها، نه گلولهای میان ناوها و ساحل رد و بدل شد و نه جنگی درگرفت؛ چراکه هر دو پایتخت به درک روشنی از فرسایشی شدن تصاعد بحران رسیده بودند.
تجربه تاریخی این سه بحران یادآوری میکند که فاصله میان تنشهای نظامی، ناشی از بلاتکلیفی نیست، بلکه محصول بازمحاسبه دقیق سود و زیان در کانونهای تصمیمگیری است. هنگامی که طرف مدافع توان و اراده پاسخ متقابل را تثبیت میکند، ابهام استراتژیک در صحنه حفظ میشود و هزینههای شوک اقتصادی و انسانی برای قدرت مهاجم نامعلوم میماند، تصمیمگیری درباره شلیک نخستین موشک از روی میز احساسات ژورنالیستی کنار رفته و در چارچوب احتیاط، تردید و تعلیقهای طولانیمدت بازتعریف میشود.
آنچه خواندید خلاصهای بود از تحلیل تطبیقی مدیریت بحران در منازعات معاصر بینالملل با تکیه بر اسناد بحران سوئز (۱۹۵۶)، خاطرات ویلیام پری وزیر دفاع وقت آمریکا (My Journey at the Nuclear Brink) درباره بحران ۱۹۹۴ شبهجزیره کره، و پژوهش رابرت اس. راس در نشریه International Security پیرامون بحران سوم تنگه تایوان (۱۹۹۵–۱۹۹۶). /فراز
@farazdaily
Post #100342
188