فراگشت | پیشنیازهای بازدارندگی؛ مائو چگونه آمریکا را پای میز کشاند؟
در تاریخنگاری مرسوم توسعه و تحلیلهای جریان اصلی روابط بینالملل، چرخش دیپلماتیک پکن در اوایل دهه ۱۹۷۰ و سفر ریچارد نیکسون به چین، اغلب بهعنوان الگویی کلاسیک از «تغییر عقلانی رفتار، پایان دادن به انزوا و تنشزدایی با غرب» روایت میشود.
روایتی که بر اساس آن، رهبران عملگرا در نهایت فهمیدند که برای خروج از محاصره اقتصادی باید شعارها را کنار بگذارند و با نظم مستقر کنار بیایند.
با این حال، رجوع به اسناد تاریخی و فکتهای ساختاری نشان میدهد که رویداد سال ۱۹۷۲، نه تسلیم در برابر مقتضیات نظم مسلط، بلکه محصول تحمیل توازن قوای مادی و نظامی به واشنگتن بود.
مائو تسهتونگ پشت میز مذاکره ننشست مگر پس از آنکه بنیادهای مادی و حاکمیتی بقا را در شدیدترین سالهای محاصره پیریزی کرد.
برای درک این موضع، باید دریافت که چین از چه نقطهای آغاز کرد. از جنگ اول تریاک (۱۸۳۹) و تحمیل معاهده نانجینگ تا سال ۱۹۴۹، چین در وضعیتی زیست که از آن با عنوان «قرن تحقیر ملی» یاد میشود؛ دورانی که حاکمیت سرزمینی توسط قدرتهای استعماری بریتانیا، فرانسه، آلمان و ژاپن تکهتکه شده بود، قضاوت اتباع خارجی از حوزه حاکمیت ملی خارج (کاپیتولاسیون) و اداره بنادر و گمرکات به بیگانگان واگذار شده بود.
پیروزی انقلاب ۱۹۴۹ و شعار «ملت چین برخاسته است»، الغای عملی تمامی «معاهدات نابرابر» و برچیدن فوری امتیازات نظامی و اقتصادی بیگانگان بود.
مائو این اراده را تنها یک سال بعد در جنگ کره (۱۹۵۰) با اعزام ارتش داوطلبان خلق و عقب راندن نیروهای تحت فرمان آمریکا به مدار ۳۸ درجه تثبیت کرد تا نشان دهد هزینه مداخله نظامی در حریم چین غیرقابل تحمل خواهد بود.
عنصر دوم، غلبه بر فروپاشی ساختاری و تجزیه سرزمینی ناشی از «عصر جنگسالاران» و ملوکالطوایفی دهههای ۱۹۱۰ و ۱۹۲۰ بود.
دولت مائو توانست یکپارچگی سرزمینی فلات قاره را تحت یک نظام برنامهریزی و بوروکراسی متمرکز محقق کند؛ امری که به واشنگتن تفهیم کرد دیگر نمیتوان با قطعهقطعه کردن چین یا تحریک هستههای جداییطلب، دولت مرکزی را به زانو درآورد.
با این همه، حیاتیترین عامل در تغییر محاسبات واشنگتن، دستیافتن چین به «بازدارندگی استراتژیک» در اوج محاصره همزمان غرب و شکاف ایدئولوژیک با اتحاد جماهیر شوروی بود.
مائو در میانه تحریمهای سفتوسخت کمیته کوکوم (تحریم فناوری بلوک شرق) و پس از خروج ناگهانی مستشاران هستهای شوروی در سال ۱۹۵۹، منابع راهبردی چین را ذیل پروژه «دو بمب، یک ماهواره» متمرکز کرد.
نتیجه این تمرکز مادی، شگفتیآور بود: آزمایش موفق نخستین بمب اتمی در اکتبر ۱۹۶۴ (پروژه ۵۹۶)، آزمایش بمب هیدروژنی در ژوئن ۱۹۶۷ (تنها با فاصله ۳۲ ماه) و در نهایت پرتاب ماهواره به مدار زمین در سال ۱۹۷۰ که مهر تأییدی بر دستیابی پکن به موشکهای بالستیک قارهپیما بود.
با این دستاوردها، سناریوی «تغییر رژیم» یا حمله نظامی پیشدستانه علیه چین برای همیشه از محاسبات استراتژیستهای پنتاگون حذف شد.
برخلاف تصویری که سفر سال ۱۹۷۲ نیکسون را به اشتیاق پکن برای گشایش اقتصادی تقلیل میدهد، ابتکار عمل برای آغاز تماسها کاملاً از سوی کاخ سفید کلید خورد.
آمریکا که در باتلاق جنگ ویتنام گرفتار بود و به شکاف سینو–شوروی برای برهمزدن موازنه بلوک شرق نیاز داشت، از طریق کانالهای دیپلماتیک پاکستان و رومانی دست به دامن پکن شد.
هنری کیسینجر در ژوئیه ۱۹۷۱ مخفیانه به پکن سفر کرد و هفت ماه بعد، نیکسون شخصاً به اقامتگاه مائو رفت.
پکن در این مصافحه تاریخی هیچیک از کارتهای امنیتی یا دستاوردهای حاکمیتی خود را واگذار نکرد؛ بلکه در «بیانیه شانگهای»، دولت آمریکا را وادار کرد اصل «چین واحد» را به رسمیت بشناسد، نیروهایش را از تایوان عقب بکشد و پیش از آن نیز کرسی دائمی شورای امنیت سازمان ملل (که در اختیار تایوان بود) بر اساس قطعنامه ۲۷۵۸ مجمع عمومی به جمهوری خلق چین بازگردانده شده بود.
تاریخ روابط بینالملل ثابت میکند که مذاکره از موضع تهیدست، نامش تنشزدایی نیست؛ انقیاد است.
گشایش دیپلماتیک پکن نه نقطه آغازی بر ساخت اقتدار، بلکه میوه بازدارندگی سخت، احیای تمامیت ارضی و هزینهتراشی نظامی در طول دو دهه انزوای مطلق بود؛ نظمی که نشان داد دیپلماسی تنها در سایه توازن قوای بالفعل معنا پیدا میکند.
آنچه خواندید خلاصهای بود از تحلیلی بر مبنای اسناد تاریخی و فصلهای مربوط به گشایش روابط واشنگتن–پکن در کتاب «چین» نوشتهٔ هنری کیسینجر (ترجمهٔ حسین راسی، انتشارات فرهنگ جاوید). /فراز
@farazdaily
Post #100167
326
- ❤ 2