و خب یهویی حس کردم دلم تنگ میشه برای خوابگاه برای بچه ها برای تموم خنده ها دعواها و همه چی
کل حیاط خوابگاه رو دور زدیم
بعدش همه چیز برام زیباتر شده بود
صدای له شدن برگ های خشک شده
بادی که موهامو نوازش میکنه
دوستی که کنارم قدم میزنه
و منی که با کوله باری از شادی راهی دانشگاه شدم ...
زرے پرے
۱۸ مهر ۱۴۰۵