سرشور۲۷، دیر رسیدیم به منزل شما، منزل سیدعلیحسینیخامنهای، اما خب.. نبودید.
رنگ آبی آسمونی دیوارها، قفسه های کتابخونه پر از کتاب، گلیم های رنگ و رو رفته ای که فرشهای دستباف هدیه رو فروخته بودید و اونها رو خریده بودید هم بود. سماور و سینی استکان های اتاق مخصوص مهمانها هم بود، رنگ لیمویی کاشیهای آشپزخونه و رخت و تشکهای اتاق استراحت، حتی امروز سجادهتون هم پهن بود و عباهاتون به چوبلباسی و عمامه ی پیچیده شده ی مشکی هم به روی طاقچه، این خونه کاملا زنده بود،اما شما انگار نه..
به حیاط رسیدیم، راوی گفت دو میراث به جا گذاشتید توی این حیاط، یه درخت انجیر داخل باغچه و درخت رونده ی کنار دیوار که کل دو دیوار انتهایی حیاط رو گرفته بود.
راوی گفت این دو درخت چون یادگار شما بودن سالهای سال تحت مراقبت گرفته شدن تا زنده بمونن و موندن اما متاسفانه درخت رونده روز به روز خشکتر شده.
خیلی یهویی یه نفر با حسرت پرسید خب آخه چرا؟ مرد راوی سرش رو انداخت پایین و نموند، حین حرکت آروم گفت خشک شدنش از روز تدفین شما به طرز ناگهانی شروع شده و رفت...
خونه زنده بود، همه چیز زنده بود، بجز شما و درخت رونده ی حیاط.
Post #4203
113

