سلام.قول داده بودم که بنویسم پس مینویسم.
جلد دومِ "آتشِبدوندود" هم رو به اتمامه. هی میخونم و به خودم میگم چقدر عمرم کمه و کتاب نخونده دارم،انگار عادتمه که در هر حالتی به خودم بقبولونم یه چیزی کافی نیست،مثل عمرِ من.
القصه که عشقِ عجیب و غریبِ گالان و سولماز که آتیشِ این داستان بود دیگه توی جلد دوم خیلی چیزی ازش نمونده. نمیدونم..شاید عشقِ توی دنیای انسان های درگیر عشق هم همینطور باشه. شاید یه روزی همون گدازه های بلند و هولناک تبدیل بشه به یه دود ملایم که از خاکستر بلند میشه و به رهگذر ها اگر از روابط علی و معلولی چیزی بدونن،میگه که یه زمانی اینجا آتیشی بلند بوده. اصلا چی دارم میگم؟ من و چه به حرف زدن راجع به عشق؟ من که عاشق خوبی نیستم. عاشق مطیعه،حال دلش خوشه چه با وصل و چه هجرون،عاشق مجذوب و مقلوبه. چیزی که منِ سرکِش و باریبههرجهت نیستم. ولی خب الحق که خوش معشوقی دارم. خیلی بهش میگما..خیلی.
با اینکه عاشق خوبی نیستم ولی خب هیچ وقت منو پس نمیزنه. همش بهش میگم نکنه ازم خسته شی؟ ولی زود میگم نه بابا فکر نکنم.. آخه هر چی من عاشقی بلد نیستم اون بلده،خیلیم بلده.معلومه که خسته نشده و نمیشه. ولی من زیاد رها شدم قبلا،بدعادت شدم.
همش میگم نکنه تو هم..؟ زبونم لال..؟ شاید..؟
بسه.با فکرش میمیرم.
Post #3897
76