۱. خاطرات جلال الاحمد، ۱ دی ۱۳۳۷:
ساعت پنج وارد فرودگاه مهرآباد شدیم، چه فرودگاهی! پدرسوختهها! مثل اینکه در مخ فرنگستانی! برای مردمی که نان بلوط میخورند، چنین فرودگاهی! [بعد از بازگشت از سفر طولانی به جنوب غرب ایران] میلیونها دلار یا تومان چه میدانم! سنگها،چراغها،وسایل، بلها،رستورانها،تلفنها،حتی برای تلفن به ولایات و خارجه! ولی درهایش بسته…گمان نمیکنم در میامی یا هالیوود هم چنین تفننی در یک فرودگاه شده باشد. ده،پدرسوختهها. بگذرم.شاید واقعا چون من از آنجاها برگشتهام، به نظرم خیلی زننده امده این زرق و برق
(منبع در توییتر)
به قول سیمین دانشور همسرش، یکسره در حال نوشیدن کثافت مشروبات الکلی و سیگار بود. از ساعت 11 صبح تا شب. حالا خانوم بازیهایش هم که جای خود. آخر هم در جوانی در 45 سالگی مرد. چهره رو که نگاه میکنی گویی 65 رو رد کرده است. مردی نا سالم و فاسد.
@Exciton_missile_program 🚀
Post #7668
24.6K
