«خوشبختی، درست قبل از طوفان»
اون روز، اسمه تصمیم گرفته بود برای چند ساعت هم که شده، تمام غصههاش رو فراموش کنه. عادل مثل همیشه سعی میکرد خودش رو مردی جدی و شکستناپذیر نشون بده، اما وقتی اسمه روی تاب نشست، طناب رو محکم گرفت و با خنده گفت: «عادل! زود باش، هلَم بده!»
عادل اول با تعجب نگاهش کرد و بعد خندید؛ همون خندهای که فقط اسمه میتونست ازش بگیره.
باد موهای اسمه رو به هم ریخته بود و صدای خندههاشون توی دشت میپیچید. برای چند دقیقه، نه گذشتهای وجود داشت، نه دشمنی، نه ترسی از آینده... فقط اسمه بود و عادل.
عادل پشت سرش ایستاده بود و به خندههای اسمه نگاه میکرد. توی دلش آرزو کرد کاش میتونست زمان رو همونجا متوقف کنه.
اسمه ناگهان برگشت و پرسید: ـ چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
عادل لبخند زد و گفت: ـ هیچی... دارم سعی میکنم این لحظه رو یادم بمونه.
اسمه خندید: ـ مگه قراره کجا بری؟
عادل جواب نداد. فقط نگاهش کرد و آروم گفت: ـ هیچجا... تا وقتی تو بخوای.
اما چیزی که اسمه نمیدونست این بود که عادل از مدتها قبل، از روزی میترسید که مجبور بشه بین موندن کنار اسمه و نجات دادنش یکی رو انتخاب کنه.
و شاید غمانگیزترین قسمت این نقاشی همین باشه...
اینکه عادل و اسمه نمیدونستن بعضی از قشنگترین خاطرات زندگیشون، بعدها تبدیل میشن به دردناکترین دلتنگیهاشون. 🥹💔 Post #2099
37
𝑬𝑺𝒅𝒊𝒍𝒂𝒎 𝑬𝒇𝒖𝒍𝒊𝒎 🍓🌱 اگر ایننقاشی یک داستان بود؟
🎨
- ❤ 4