میروم از تویی که برای داشتنت، هزاران بار در ذهنم آینده ساختم؛ شبهایی را تصور کردم که کنارم بودی، صبحهایی که با صدای تو آغاز میشد و روزهایی که قرار بود سهمی از زندگی یکدیگر باشیم. برای ما رویاهایی بافتم که هیچوقت فرصت واقعی شدن پیدا نکردند؛ رویاهایی که حالا باید یکییکی از ذهنم بیرونشان بکشم و در گوشهای از قلبم دفنشان کنم.
میروم از تویی که خواستنت برایم شبیه یک جنون شیرین بود؛ آنقدر عمیق که حتی وقتی میدانستم ممکن است آخرش زخمی شوم، باز هم قدمی به سمتت برداشتم. دوستت داشتم بیحساب، بیمحاسبه، بیآنکه حواسم باشد قلبم دارد خودش را تمامقد به دست کسی میسپارد که شاید هیچوقت قرار نبوده پناهش باشد.
درد کشیدم، سکوت کردم، شبهایی را پشت سر گذاشتم که سنگینی بغض اجازه نمیداد حتی چشمهایم را ببندم. بارها خودم را قانع کردم که صبر کنم، شاید فردایی برسد که همهچیز تغییر کند؛ شاید یک روز بفهمی چه اندازه دوستت داشتم و چه چیزهایی را برای ماندنت در خودم شکستم. اما بعضی انتظارها فقط آدم را آرامآرام از درون خالی میکنند.
چه شبهایی که تا صبح با خاطرهات بیدار ماندم؛ در تاریکی اتاق، به سقف خیره شدم و تمام حرفهایی را که هیچوقت نتوانستم به زبان بیاورم، در ذهنم برایت تکرار کردم. هر بار که دلم برایت تنگ شد، به جای اینکه صدایت کنم، خودم را ساکت کردم؛ چون دیگر فهمیده بودم کسی که باید بماند، برای ماندنش نیاز به التماس من ندارد.
و حالا میروم، با قلبی که هنوز دوستت دارد اما دیگر توان جنگیدن ندارد. میروم با تمام خاطراتی که زمانی شیرین بودند و حالا هر کدامشان گوشهای از روحم را میخراشند. شاید سختترین قسمت رفتن همین باشد؛ اینکه هنوز دلت میخواهد بمانی، اما عقلت میداند ماندن در جایی که دوست داشتنت را به اندازهی کافی ندیدهاند، چیزی جز فرسوده شدن نیست.
اگر روزی از خودت پرسیدی چه شد که دیگر برنگشتم، یادت باشد من یکشبه بیاحساس نشدم؛ من در تکتک همان شبهایی که نبودنت را گریه کردم، کمی بیشتر از تو فاصله گرفتم. تا رسیدم به امروز؛ روزی که برای اولین بار، با تمام دلتنگیام، تصمیم گرفتم خودم را انتخاب کنم.
پس این بار واقعاً میروم؛ نه با نفرت، نه با کینه، نه حتی با انکار احساسی که زمانی تمام دنیایم بود. فقط میروم، چون گاهی دوست داشتنِ خودت یعنی پذیرفتن اینکه بعضی آدمها را باید با تمام عشقی که به آنها داری، برای همیشه پشت سر بگذاری.
و شاید هنوز هم گوشهای از قلبم برایت بتپد؛ اما دیگر قرار نیست تمام زندگیام را صرف کسی کنم که سهمش از من، فقط خاطرهای مبهم از کسی بود که روزی دیوانهوار دوستش داشت.
Post #864
22
Forwarded from 𝗁𝗈𝗆𝗂𝖼𝗂𝖽𝖺𝗅 : heeki world .
𝗁𝗈𝗆𝗂𝖼𝗂𝖽𝖺𝗅 : heeki world . Photo