👑نبردهای ایران با یونان و رم ژئوپلیتیکی بود نه تمدنی
#سالار_سیف
دورهای در تاریخ اروپا بود که فیلسوفان، از ترس استبداد و سانسور، انتقاد از نظامهای خودکامهی خود را در لباس استعاره و از زبان «پارسیان» میگفتند؛ مانند «نامههای ایرانی» منتسکیو و «بابوک» ولتر، که نارساییهای فرانسه و پاریس را از زبان مردم تختجمشید (پرسپولیس) بیان میکند. معنای آن این است که حتی فلاسفه مهم اروپا برخلاف مارکو روبیوی کوبایی، ایران را دگر تمدنی خود نمیدانستند. چنانچه هگل بعدها گفت تاریخ جهان با ایران (هخامنشی) آغاز میشود. آخرین قدرت شرقی که با اروپا وارد نبرد تمدنی شد، عثمانی بود نه ایران.
احتمالاً وقتی مارکو روبیو کوبایی میکوشد از تاریخ یونان آموزههایی ایدئولوژیک و جنگطلبانه برای خود یونانیها استخراج کند، مورخان و روشنفکران یونانی با نوعی تناقض روبهرو میشوند، و شاید کمی هم به او بخندند: سیاستمداری کوباییتبار از درون تاریخ یونان درسی بیرون میکشد تا جنگی برای نابودی یک تمدن دیگر را توجیه کند.
اکنون آمریکا، با همهی گسستهای تاریخیاش، خود را یکتنه وارث یونان و رم میداند. اما تمدن یونان خود گسستهای بسیار داشت: پس از اسکندر به شکل هلنیستی دگرگون شد و در امپراتوری بیزانس (رم شرقی) به صورتی دیگر ادامه یافت. کشمکش هخامنشیان با یونان، اشکانیان با رم، و ساسانیان با رم و سپس بیزانس نیز، به باور من، نبرد تمدنی نبود؛ بر سر دین، سبک زندگی یا ایدئولوژی نبود، بلکه بر سر قلمروها (گاه ارمنستان، گاه سوریه، گاه آناتولی) و در نتیجه ژئوپلیتیک بود. اگر کتاب «جنگها» ی پروکوپیوس را بخوانید، که روایتی رومی از جنگهای ایران و رم است، نشانی از جنگ تمدنها نمیبینید.
آنچه امپراتوری ساسانی را از پا درآورد، جنگهای فرسایشی حدود ۲۶ ساله با بیزانس (۶۰۲–۶۲۸ م) و انحطاط درونی پس از خسروپرویز بود که راه را برای حملهی اعراب هموار کرد. بیزانس نیز با ضعف درونی و سرانجام با فتح قسطنطنیه به دست عثمانیان در ۱۴۵۳ پایان یافت. پس این دو قدرت بزرگ یکدیگر را نابود نکردند؛ هر دو را نیروهایی بیرونی و نیمهمتمدن
پس از فرسایش درونی، از پا درآوردند.
آمریکا چون پیشینهی باستانی ندارد، نمادهای رم، از عقاب و فاسس تا معماری، را برگرفته و مدعی تداوم آن پس از هزار سال است. پدران بنیانگذار برای نوشتن اعلامیهی استقلال و قانون اساسی به سیسرون و منتسکیو و لاک نظر داشتند؛ جفرسون حتی از طریق گزنفون و ماکیاولی با هنر رهبری کوروش (و شاید داریوش، که در «گفتارها»ی ماکیاولی از او نام رفته) آشنا شده بود. اما اکنون روبیو مدعی احیای تمدنی است که خود ادامهی گسستهای از آن است.
اما هخامنشیان به این دلیل در فلسفه تاریخ به ویژه هگل مهم شدند که برخلاف بسیاری دیگر، هیچ تمدن مغلوبی را نابود نمیکردند.
آنها به جای نابودی تمدنهای مغلوب، دستاوردهای آنها را حفظ کرده و با ارتقاء به سطحی بالاتر، روح خود را در آنها میدمیدند.
این عملکرد با فلسفۀ هگلی همخوان بود. زیرا هگل، نگاه ایستای سنتی را در یک حرکتِ پویا بهسوی کل، منحل میکند، پس «امر عام»، هرچه را مغلوب شده، حفظ میکند و به جزئی از خود بدل میسازد، ولی از بین نمیبَرد. در این نظام، هیچچیز، گم یا تباه نمیشود، مگر اینکه ترفیع یا حفظ گردد. به گفتۀ لوید اسپنسر، اصطلاحِ خاصِّ هگل برای این تناقض «مغلوب کردن» و در عین حال «حفظ نمودن» Aufhebung یا ارتقا است.
هخامشیان دقیقاً چنین کاری با تمدنها و ملل مغلوب میکردند. یعنی پس از غلبه، آنها را از هستی ساقط نمیکردند، بلکه دستاوردهای تمدنیشان را به شکل دیگری درون یک امرِ عام universal به عنوان یکی از اجزای خود به کار میگرفتند و با دادن معنای بهتر، آنها را یک مرتبۀ دیگر به بالا، ارتقا میدادند، زیرا شاید در عمل میدانستند که تمدنِ مغلوب نیز بخشی از هستی خود را از تمدنِ دیگری به ارث، بُرده است و ارزشی تاریخی و ماندگار دارد.
برای همین، هخامنشیان دیالکتیکی بینظیر از وحدتِ کثرتها به نمایش گذاشتند. کثرتها و اجزایی که فقط درونِ آن امرعام، معنا پیدا میکرد. اگر ایرانِ امروز میتواند این کثرتها را به طور طبیعی حفظ کند، به دلیل فلسفۀ چنین تأسیسی در بنیادِ خود است که در عمل شکل گرفته است.
در منطقِ هگل فقط «امرِ عام» است که حقیقی است و هر مرحله یا لحظه، «جزئی» است و از اینرو غیرِ اصیل. بنابراین ایدۀ مهمِ او، تمامیت یا امرِ عام است، تمامیتی که هر مرحله یا ایدهای را که مغلوب یا مشمول خود ساخته، حفظ میکند. در این ساختارِ ترفیعی، مغلوب یا مشمول شدن، فرایندی در حال پیشرفت است که از دورهها درست شده و تمامیتِ آن محصول، فرایندی است که تمامِ لحظههایش را بسانِ عناصرِ یک ساختار و نه در مراحل و دورهها، حفظ میکند.
https://x.com/StateDept/status/2108160576245441012
🤴Ellinne
Post #13908
120
اِلینهگی 🦁آتنِ عقل و اورشليم ايمان دوپایهی روايت برساختهی محافظهكار غربى از هويت و چيستییه غربه یک برساختهی ايدئولوژیک كه البته براي ما تبعات داره. چون آتن و اورشليم غربى عليه تمدن ايراني و دين اسلام شرقى معنادار میشه. روايات نور عليه تاريکی دقيقا تمدن پارسی…
