از صبح به تاریخ بیهقی فکر میکنم و به سرنوشت حسنک وزیر. به قسمتی که ابوالفضل بیهقی مینویسد: گفت "مرا دعای نشابوریان بسازد" و نساخت.
اینهمه امید و آرزو در یک جمله: "مرا دعای نشابوریان بسازد". یک مکث به کوتاهی عمر آدمیزاد: "و". بعد آن پتک آخر، آن ناامیدی محض، آن سرنوشت محتوم، آن بیرحمی و بیتفاوتی جهان غدار، در یک کلمه: "نساخت".
چه غمی، چه عجزی، چه بلاغتی، فقط در شش کلمه!
Post #13869
166
Forwarded from آستانهنشین
- 💔 7