نمیدونست چقدر بود که بارون میبارید، اما تعداد رعد و برقهایی که آسمون رو توی شب روشن کرده بودن رو خوب حفظ بود.یه منطق سیاه.
تمام تنش از بارون خیس شده بود، اما اهمیتی نداشت؛ ذهنش داشت به آتیش میکشیدش.
فندک زیپوش رو از جیبش درآورد و بین صدای رعد و برقهایی که میزد، افکارش رو با باز و بسته کردن در زیپوش کنار هم میچید.
چشماش خسته بودن، اما هنوز صبر کرده بود تا بتونه آرامش زندگیش رو به دست بیاره؛ حتی اگه به قیمت تموم شدنش توی این راه بود...
رعد و برقی زد و انگار برق خشم، بین تمام صبرهاش، توی چشماش هم معلوم شد. قرار بود خشمش رو اندازهی تمام سختیهایی که توی این راه کشیده بود، مهار کنه.
نگاهی به دستاش انداخت؛ دستایی که بارها از خشمی که نتونسته بود جلوش رو بگیره، کبود شده بودن و خودش رو ترسونده بودن.
این دفعه نباید میذاشت خشمش برنده بشه. باید با صبر و منطق پیش میرفت.
شده بود آسمون؛
صبرش بارون بود،
خشمش رعد و برق،
و ابرهاش منطق...
Post #11656
10
Forwarded from 𝐌𝐨𝐜𝐡𝐢 𝐛𝐨𝐲 (𝑒𝑟𝑖𝑐 ( 𝑗𝑎𝑐𝑘𝑙𝑜𝑣𝑒𝑟 ))
تکیه داده بود به نردههای کنار خیابون.