نامهای به پرندهی کوچک دلم
تو رمیدی و پریدی و گفتی: سنگ دلم
تو همانی که نمانی
و منم منتظرم
تو بهار و من خزانم
سین عجب مضطربم
من رها گشتهی دیدار غم بیداری
کین عجب شد بدین سان
تو چطور میخوابی؟!
راه تو راه من است
و من هوادار توام
جان تو جان من است
و من گرفتار توام
باز این نامه به طول انجامید
بی سبب نیست
که تو در دل من جا داری...
ساعت عشق همان است
که تو میدانی
من به هر جا بروم
باز مرا میخوانی
پر جنابت شدهام در پرهوس بازی تو
غسل تعمیم ده که خود مرا میدانی
شعر من یکطرف
از خنده چشمان تو است
کل شعر من تویی؛
جانم را میخندانی.
احسانفتحی؛
𝑬𝒉𝒔𝒖𝒏