Post #755
67
عمو احسان{دوبله} دستانش، بوی چوب آتش زدهی خاطراتم را می داد و نگاهش، در آتش چشمانم هیزمی خشک بود. میخواستم در هوای بودنش، خفه شوم. تا این که در هوای نبودنش، راحت نفس بکشم. انگار وقتی من حواسم نبود روحم را به جانش، گره زده بود؛ حالا هر جا که میروم او با من نگاه میکند…
ویدیو بهش اضافه شد.