میخواستم در هوای بودنش، خفه شوم. تا این که در هوای نبودنش، راحت نفس بکشم.
انگار وقتی من حواسم نبود
روحم را به جانش، گره زده بود؛
حالا هر جا که میروم او با من نگاه میکند و زندگی میکند.
من بی او هویتزدهی کم عنصری بودم که خودش را نمیتواند بشناسد، از خودش نمی تواند دفاع کند و در سکوت تلخی پنهان است؛ من بی او خودم هم نبودم...
نفس که میکشید، میخواستم در زمین آب شوم و خورشید محبتش را خواستار باشم تا هوایی شوم که او استشمام میکند و در درون او آرام بگیرم...
احسان فتحی؛
𝑬𝒉𝒔𝒖𝒏𝒅𝒖𝒃