چشمهایش را که ورق میزدی، چشمانت خشک میشد...
جادهی نگاهش بارانی بود؛ سفرهی صورتش هم زرد و بیطعام؛ و لبانش پلهی کوچکی به سمت زیرزمینِ تنهایی بود.
تاریکیاش را به روشنی میتوانستی ببینی؛ او، نورِ سیاهِ روزهای خودش بود.
@ehsundub/عمو احسان
عم عمو احسان{دوبله} @ehsundub · 104 subscribers @ehsundub/عمو احسان