به خودم قول داده بودم که حتی دستم هم قلم شود دست به قلم نزنم اما، نشد!؛ وقتی کاغذ زندگیام سیاه شده بود باید با دستان قلمشدهام هم از خجالتش در میآمدم.
در مسیر...
خون قلمهایی را دیدم که چون با دستان انگشترزدهای ریخته شد
لبخندی تلخ را گوشهی اتاقِ لبم
جا داده بود میخواستم بگویم:
ذوق هنریتان به بوق هنریتان تبدیل شده است. بوق و کرنای آنانی را در گوش ما فرو میکنید که با خون روی سنگفرشها نقاشی کردهاند و گر چه خیلی زیبا و پر معنا مینویسید اما با همان دوات خون.
حالا اگر طبع سخن و شعر فردوسی و سعدی را داشتهباشی چه فایدهای دارد که قلم دستت بوی خون میدهد.
احسان