بیل را برداشت و گفت: ای کاش کسی بود مرا نیز شخم میزد و بذرِ امید را در من میکاشت تا غنچهی شادی، در خاکِ تنم ریشه کند.
عصای پیری منم؛
این بیل شده است، میدانم…
امروز، دور از جانتان، سرما در تنِ من خودش را گرم میکند.
خب، عیبی ندارد…
خاکِ زیر پایم، جای من بگذار نفس بکشد؛ اما ترسیدم!
ترسیدم نکند با بیل، نفسِ خاک را در شیشه کنم.
با هر سرفه، عقبنشینی میکردم به جنگِ میانِ پیرمرد و خارهای سخنگو.
خاکهای رطوبتزده بوی خاطرات را میدادند و دستانم بوی خستگی.
کمرم ترقهبارانِ سالیانِ بیچهارشنبه بود؛ نوارِ دستانم بیل را زیبا نمیکرد، اما حداقل مرا باغبان نشان میداد.
باغبانِ بیبیل…
چه طنزِ تلخی است.
قلمِ باغبان بیل است!
بعضی بیلها در خونِ گلها غرق میشوند و بعضی دیگر در خونِ باغبان؛
اما امیدوارم روزی بیلِ طلایی را به من بدهند تا خاکِ سیاهِ وجودم را شخم بزنم.
احسان
