آفتاب نورش را تاباند…
پاهای آسمان لرزید…
چیزی از آن پایین، زمزمه میشد…
و اندام ساختمانها، زیر نگاه انسانها، میرقصیدند.
درخت نگاهم، ریشهاش به صورت خندان تو گره خورد و لبم به سمت پایین پله شد.
چه روزگاری…
ای کاش میتوانستم تو را از عکس بیرون بکشم، یا همانطور که رفتی، بروم…
از این شهر، از این کشور، از این جسم،به هر جا که هستی، یا بودی، یا خواهی بود.
خواب از چشمانم مهاجرت کرد، به شهری دور از خودم و نزدیک به تو؛
فرصتی دارم؟ یا که نه!…
تو با خودت مرا داری، و من بیتو خدا را هم ندارم؛ این انصاف است؟
و قلنج دلتنگیام سالهاست شکسته نمیشود.
و آفتاب این بار از سمت کوه ابروانت طلوع کرد،
به اسلحهای که مرا به غروبِ طلوع تو رساند.
احسان