از دستم افتاد، اما نشکست...
باید بیشتر حواسمو جمع کنم این روزا.
مامانم این دفعه هم باز توو چایی دارچین ریخته؟
خودش میدونه از دارچین خوشم نمیاد.
خب من از هیچی خوشم نمیاد، چه برسه...
یه فلاسک قدیمی دارم، چند ساله از عمرش گذشته.
مثل من داره خودشو از درون کنترل میکنه تا از بین نره.
مهم اینه کنارمه.
تمام وسایل این خونه همدم منان...
حتی همین...
اما حتی همین...
مطمئنم از من بهتر زندگی میکنه.
حداقل یه چیزی درونش داره که گرمش میکنه.
من که با تموم گرمیها باز سرد باقی موندم.
ای کاش یکی مثل من،
منو مثل این... از گرما پر میکرد.
این دفعه شاید بشکنم.
باز حواست نبود... امیدوارم این دفعه بشکنم.
خیلی به خودت سخت نگیر، من زود جایگزین میشم.
وظیفهی من پر شدن و خالی شدنه.
من که پوست و پیه هر خاکستر سیگاری رو به تنم کشیدم...
حالا تا فردا صبح هم توو چای غرقم کن.
نذار نفس بکشم...
به دست و پا زدنم توجه نکن،
میخوام این دفعه واقعاً بمیرم.
من دلم از خودم پره،
تو دلت از چای.
چاییتو میتونم خالی کنم، اما خودمو از خودم نه.
خوشبحالت...
با یه آب و کف، تموم لک و چرکت میره.
اما من چی؟
خیلی سخته تمیز از گذشته و افکارت نشی...
حالا هر چقدر هم آب پاکی رو روی دستت بریزی.
اصلا بیا جامونو عوض کنیم...
تو آدم شو من یه لیوان خالی.
احسان