روزها مانند کتابم
ورق میخورد
اما به تازگی نمیرسید.
میخواستم گم بشوم
میان قهوه و سکوت و کتابهایم.
ولی با خودم
گفتم: عاقبت این گم شدن مکیدن سماق است.
شصت پاهایم خبردار به ضربان زدن،
دستانم بی نفس رو کتاب افتاده بودند.
چشمانم از هر کلمهای به کلمهی دیگر پرتاب میشد و گوشهایم از اطراف به دور میافتاد.
و متوجه نمیشد که دارد باران میبارد...
احسان
