کودکی های من از فرفرهی وقتِ بهار
کودکیهای من از آن طرفِ باغِ پدر
کودکی های من از دزدی زنبیل انار
کودکیهای من از روسری ات بر تن باد
از هیاهوی تو در دلهرهی وقتِ فرار
از همان لحظه که افتادی و بر شانهی من
دستت آویختی و از دل من، رفت قرار
بیهوا دل به شب شهر نهادی ، بروی
ارزوهای مرا، شهرِ تو آویخت به دار
من که دانستم از آن شهر چه خواهی آورد:
«دفنِ احساس من و خاطرهها، کنج مزار»
کودکیهای من از پیر شدن لبریزند
کودکی های من از راهِ تو رفتند کِنار
#حبیب