گاهی چقدر دوست دارم که از این هیاهویتمام نشدنی زندگی ، از این همه حرص و درد و دویدنها و از پای درآمدنهای اکنون، برگردم به کنج کتابهایم.
به همان آدمهای کاغذی، که بیسرزمین تر از باد میتوانستم هرجای دنیا همراهشان باشم. و خودم باشم. و بفهممشان. و راستش هیچکس مثل همانها هم مرا تا امروز نفهمیدهاست..
گاهی دوستدارم برگردم و لابهلای همهی آن آدمهای کاغذی که میشناختم زندگی کنم:
کنار آنا ، سولماز، گالان، گلمحمد,مارال، بواری، لوین، سورِل، آلُنی، میرمهنا، سلیمه، بیگمحمد، سلوچ،مژگان، راسکلنیکف، پدرگوریو و بارتلبی و بارتِلبی و بارتِلبی که شاید همهی سرگذشت من است....
از کشیک های تا همیشه ناتمام_به وقت اخر شب
Post #142
1.5K