➖تغییر زاویه دید، شکل منظره را عوض میکند. گاهی میفهمی که حتی یک خبر حالا دیگر معمولی در این مملکت، چقدر غم میتواند داشته باشد. من هم مثل همه، سه ماه گذشته را در قطعی اینترنت و مشکلات برقراری ارتباط گذراندم. انواع شبکههای اجتماعی داخلی را عضو شدم و هر روز ساعتها به صفحه مانیتور خیره ماندم که بفهمم امروز کدامیکیشان کار میکند. مدام از این و آن سراغ کانفیگ به درد بخور را گرفتم. فایلها را روی سیدی و به روشهای سنتی منتقل کردم. حرفهای نامناسب و غیرقابلنقل را توی سرم دوره کردم ... اما حواسم هیچ نبود که یک روز باید دوباره با واقعیت چشم در چشم بشوم. بابا و مامان صبح چهارم فروردین سوار ماشین شدند، در خانه را بستند، رفتند و دیگر هرگز برنگشتند. وسط روزهایی که موسیقی متنش صدای انفجار و پدافند بود، راه افتادیم رفتیم بیمارستان و پاسگاه و پزشکی قانونی. روزهای عجیبی بود. توی پاسگاه که نشسته بودم، دو بار از بیسیم گزارش ورود جنگنده اعلام شد. افسر هی گفت آقاجان برید بیرون، وضعیت سفید شد صدایتان میزنم. همین غیرعادی بودن اوضاع اما ذهن را بازی میداد. ختم و چهلم گرفتیم، سر خاک رفتیم، شبهای جمعه خانه مامان جمع شدیم، جای خالیشان را در مبل، پیشدستی، گلهای باغچه و هزار چیز دیگر تماشا کردیم، ولی باز انگار یک صدای لجوجی توی سرم میگفت «حالا بگذار اوضاع عادی بشه». این را کاسبهای میدان رسالت برایم تعریف کردند: طرف رفته بوده نان بگیرد که کوچهشان را میزنند و محله میرود روی هوا، حالا هر روز همان ساعت، نان به دست برمیگردد جلوی جای خالی خانهشان. قطعی اینترنت، نماد همان وضع غیرطبیعی بود که ذهن نمیخواست قبولش کند. خیال اینکه اوضاع اینطوری هم نمیماند. دوباره همه چیز مرتب میشود. «بخت خوابآلود ما بیدار خواهد شد مگر». که نشد. خبر وصل اینترنت که آمد، وسط مرور پیامهای نخوانده و صفحات بروز نشده بودم که فکر جدیدی مثل زنبور توی سرم وزوز کرد: «حالا چی؟ اوضاع هم انگار معمولی شد ها.» فکر کردم به مرد میدان رسالت که آیا هنوز هم هر روز نان به دست میرود همانجا؟ به مادرهای میناب فکر کردم، به آنهایی که در قطعی اینترنت جوان از دست دادند، به اخوانثالث و حالی که موقع سرودن این شعر داشته: «بهار آمد پریشان باغ من افسرده بود اما/ به جو بازآمد آب رفته، ماهی مرده بود اما»... به اینکه هنوز متن سنگ مزار مامان و بابا را ننوشتهام.
@ehsanname
Post #6817
9.14K