TGViewer
احسان‌نامه احسان‌نامه @ehsanname · 7.77K subscribers
Post #6800 10.2K
بازی آخر و در واقع فینال لیگ بود. آمده بودیم قهرمانی تیم افشین قطبی را تماشا کنیم. با یک گل جلو افتاده بودیم و داشتیم سرود قهرمانی می‌خواندیم که دقیقه چهل، درست مثل عشق، افتاد مشکل‌ها. سپاهانی‌ها با مساوی هم قهرمان می‌شدند و حالا که یکی زده بودند، لابد حواسشان جمع میشد که جام از توی مشتشان سر نخورد. حریف قوی و چغر بود و همین، نمی‌گذاشت خیالمان جمع باشد. بین دو نیمه، ورزشگاه انگار نه انگار که مهمترین بازی سال. هیچ صدایی بلند نبود. همه داشتیم پیش خودمان سبک و سنگین می‌کردیم که حالا چی؟ یک رفیق استقلالی داشتیم که او هم با ما آمده بود و وسط حرص خوردن‌های ما، خیلی آرام و درگوشی، طوری که ز مجلس سخن به در نرود، داشت کری می‌خواند. برگشتم چیزی بگویم که دیدمش. دو سه ردیف بالاتر نشسته بود و داشت دست تکان می‌داد. من هم دستی تکان دادم به نشانه‌ی سلام و بعد خیلی آرام، با حرکت لب و دهن پرسیدم «چی میشه؟ می‌بریم؟» که دستش را مشت کرد و آورد بالا. بعد وسط نیمۀ دوم، یکی دوبار که توپ قل خورد و میلی‌متری از دروازۀ حریف رد شد، برگشتم نگاهش کردم و هی هر بار خندۀ پهنش را آورد روی لب و باز مشتش را توی هوا تکان داد. توپ دقیقۀ آخری که رفت توی گل و صدهزار نفر از وزن زمین کم شد، طوری همه چیز به هم ریخت که دیگر ندیدمش. چند روز بعد برای مصاحبه آمده بود دفتر مجله («بی‌و تن» تازه منتشر شده بود) و هنوز گردنش نیامده بود تو، صدا کرد «احسان، احسان» و مشتش را همان‌طوری توی هوا تکان داد و خندیدیم. (چند وقت پیش ماشا صفری گفت وقتی بعد از مدتها هم را دیده‌اند، قبل از هر حرفی آقارضا انگشتهایش را به شکل عدد هفت آورده بالا و خندیده‌اند.) رضای امیرخانی، در همۀ این سالها برای من یکی از نمادهای امیدواری بوده است. نه امیدواری الکی و خوش‌خیالی، که آن جور امیدی که از پیدا کردن یک قطعۀ ریز روی زمین افتاده می‌آید. پیش آمده که هیچ کار خاصی نداشتم و فقط برای شنیدن حرف شادمانه‌ای به او زنگ زدم. (معمولا می‌گوید «خب بیا مهندسی معکوس کنیم»، هرچند به نظرم بیخود می‌گوید و حرفهایش ربطی به مهندسی ندارد.) هر وقت هم که خودش زنگ زده یا پیامی داده با خنده و شوخی همراه بوده است. (آخرین پیامش این است که از یک بابای معروفی چیزی فرستاده و زیرش نوشته: «این از شما بلند کرده به نظرم احسان جان» تا اینطوری به یاد بودن را نشان بدهد.) از دیروز که خبر آمد، وسط این شب تاریک و بیم موج و گرداب هایلش، چنگ انداخته‌ام یکی یکی خاطرات را توی مغزم بالا پایین می‌کنم و هی لبخند، هی لبخند. دلم می‌خواست بلند شوم بروم بیمارستان کسری، پشت در اتاق مراقبتهای ویژه، دستم را مثل آن روز مشت کنم و آن‌قدر توی هوا تکان بدهم تا ببیند و به خنده بیفتد. نرفتم که توی دست و پای خانواده‌اش نباشم؛ ولی خیالم تخت است که آقارضای امیرخانی گل را می‌زند.
@ehsanname
More from @ehsanname
  1. Oct 1, 2026🌕 چه کسی نوبل ادبی امسال را می‌برد؟ مثل هر سال، در آستانه اعلام نام نوبلیست ۲۰۲۶ حدس و گم…
  2. Sep 25, 2026🎧 سخنرانی شنیدنیِ خانم دکتر ژاله آموزگار در مراسم رونمایی از شاهنامه مصور نشر سایان (جمعه…
  3. Sep 17, 2026🔖 اعلانات: عصر فردا جمعه ۲۷م شهریورماه، آیین رونمایی از کتاب شاهنامه مصور سایان در موزه م…
  4. Aug 6, 2026🔺نشر نی در پستی شکایت کرده فلان اپلیکیشن معروف، کتابهایی را که اصطلاحا «قاچاق» می‌گوییم م…
  5. Aug 4, 2026‏۱۱۹ سال پیش در چنین روزی یعنی ۱۳مرداد ۱۲۸۵ در ساعت سه‌ و‌ ربع کم بعدازظهر، فرمان مشرو…
  6. Jul 26, 2026این تیتراژ فیلم " اجاره نشین‌ها"ست...اسامی را بخوانید...هیچکدام دیگر نیستند....عزت‌الله ان…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →