▪️خانم سپینود ناجیان را در دفتر «همشهری داستان» میدیدم: خوشرو و خندان و امیدوار، بینهایت امیدوار. من روی ویراستاری متنها حساسیت به خرج میدادم و برای تکتک کلماتم، شواهد لغوی و ادبی میآوردم، او هم معمولا از یکجایی به بعد خودش را با شوخیهایی مثل این خلاص میکرد که: «حالا هی پز خواندههایت را نده». یک بحث دیگرمان هم در مورد نسبت وبلاگ و داستان بود. ایشان از چهرههای معروف وبلاگستان فارسی بود و مجموعه داستان پرفروشش در آن ایام («سریرا، سیلویا و دیگران») هم به نظرم نثر وبلاگی داشت. فقط این نبود، هزار جور فعالیت ادبی داشت: کلاس و جلسه ادبی برگزار میکرد، فیلمنامه مینوشت (فیلم «بوتاکس» به کارگردانی دوستم کاوه مظاهری که چندتایی جایزه برد)، کتابفروشی راه میانداخت (با نام «اگر» که بیشتر پاتوق بود تا کتابفروشی). آخرین دیدارمان در «همشهری داستان» بعد از توقیف کتاب دومش بود («قصههایی که در چمدان جا نشدند»). برای اینجور چیزها معمولا توضیح رسمی در کار نیست اما میگفتند کتاب به خاطر اعمال نشدن چند مورد اصلاحی، جمع شده است. باز بحثی سر یک مطلب شد و دیگر کسی چیزی به روی خودش نیاورد. چند وقت بعد خبر مهاجرتش آمد و حالا هم که خبر آخر. دوستانش نوشتهاند در برابر جور سرطان هم خندۀ پهنش را حفظ کرده بود. به دوران مجلات همشهری فکر میکنم و به آنهایی که آنهمه امید و انرژی و اشتیاق را یکجا به باد دادند.
@ehsanname
Post #6783
5.94K