🔹یکی از معروفترین قربانیان بیماری آلزایمر، گابریل گارسیا مارکز، نویسندۀ معروف است. نویسندهای که به پرداختن به حافظه و زمان معروف بود، در روزهای آخر هر دو را داشت از دست میداد. مارکز میگفت: «خاطرات ابزار و دستمایه کار من است. من نمیتوانم بدون آن کار کنم.» او در سال ۲۰۱۴ مدام داشت به پسرش رودریگو گارسیا التماس میکرد: «کمکم کن.»
«پدرم همیشه شکایت داشت که از مرگ متنفر است چون تنها وجه از زندگیاش است که نمیتواند دربارهاش بنویسد.» حالا رودریگو گارسیا این کار را برای پدرش انجام داده و در کتابی باعنوان «یک خداحافظی با گابو و مرسده» خاطراتش از پدر و مادرش را ضبط کرده است. رودریگو گارسیا که کارگردان است و این روزها مشغول برگردان آثار پدرش به تصاویر سینمایی، چهرهای از پدرش را معرفی کرده که پیش از این ندیده بودیم: فراموشکار، درمانده، محزون و دلسرد. او رفتهرفته دیگر قادر به نوشتن نبود، نمیتوانست صورتهای آشنا را تشخیص دهد و در حین حرف زدن، سررشته کلام از دست در میرفت. او سعی میکرد کتابهای خودش را بخواند - کاری که قبلاً از آن اجتناب میکرد - و بعد از تمام کردن کتاب، از دیدن تصویر خودش پشت جلد کتاب شگفتزده میشد. یک بار با تعجب پرسیده بود: «همۀ اینها از کجا پیدایشان شده؟»
گابو همیشه به شوخطبعی شناخته میشد و وقتی بیماریاش پیشرفت کرد هم آن را کنار نگذاشت. میگفت: «من حافظهام را از دست میدهم. اما خوشبختانه فراموش میکنم که آن را از دست دادهام.» او هنوز هم میتوانست اشعاری از عصر طلایی ادبیات اسپانیا را از حفظ بخواند و وقتی این اشعار هم از حافظهاش رفتند، آهنگهای محبوبش هنوز باقی مانده بودند. روزهای آخر پرستارها مدام برایش موسیقی وایناتو (یکی از دو سبک موسیقی فولکلور) کلمبیا را میگذاشتند. یک بار هم مارکز به پسرها گفته بود اینجا خانۀ خودش نیست و خواسته بود او را به خانه ببرند، به رختخواب کودکی خودش در آرکاتاکای کلمبیا. رختخوابی کنار تخت پدربزرگش سرهنگ نیکلاس مارکز که تا هشت سالگی مارکز زنده بود و بعدها منبع الهامش برای خلق شخصیت سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در رمان مشهور «صد سال تنهایی» شد.
مارکز زمانی نوشته بود «زندگی، آن چیزی نیست که یک نفر زندگی کرده، بلکه چیزی است که به خاطر میآورد.»
@ehsanname
➖بخشی از معرفی کتاب خاطرات پسر مارکز در الپائیس و نیویورک تایمز. این دومی را همشهری آنلاین ترجمه کرده است. امیدوارم کتاب زودتر ترجمه شود، چون ظاهراً اطلاعات و خاطرات زیادی از آقای نویسنده دارد. چیزهایی مثل اینکه در حین نوشتن «صد سال تنهایی»، یکی از سختترین بخشهای کار برای مارکز، مرگ سرهنگ آئورلیانو بوئندیا بوده. پسر گابو نوشته آن روز مارکز از اتاق کارش بیرون آمدو دنبال همسرش مرسده به اتاق خواب رفت و با غصه گفت: «من سرهنگ را کشتم.» و بعد زن و شوهر با شنیدن این خبر غمانگیز چند لحظه ساکت ماندند.
@ehsanname
Post #6195
7.14K