𝔼𝕕𝕚𝕥𝕠𝕣_𝕤𝕚𝕟𝕒𝕞𝕒
✨️به دنیای سینما خوش آمدید✨️
تاریخ تاسیس:1405/4/12
آرشیو: @Editor_sinama_archive
پیج اینستاگرام: editor._.sinama
Post #879
73
Forwarded from پشـت صحنـه ⟡
مطهره در یک دفتر اسناد رسمی کار میکرد؛ دختری دقیق و آرام که همیشه سعی میکرد بین آدمهای پرحرف، کمتر حرف بزند و بیشتر بفهمد. یک روز مردی برای انجام کاری وارد دفتر شد که مطهره قبلاً او را دیده بود؛ ادیب فروتن.
ادیب برای پیگیری سندی مربوط به خانهی قدیمی پدرش آمده بود؛ خانهای که سالها خالی مانده بود و حالا قرار بود فروخته شود.
مطهره پرونده را ورق زد و گفت:
«این سند یه مشکل داره. باید مالک قبلی هم تأییدش کنه.»
ادیب با بیحوصلگی گفت:
«مالک قبلی سالهاست مرده.»
مطهره سرش را بلند کرد.
«پس باید ورثهش رو پیدا کنید.»
ادیب نفسش را بیرون داد.
«اگر پیدا کردنشون به این راحتی بود، من اینجا نبودم.»
همین جمله باعث شد مطهره کنجکاو شود. بعد از رفتن ادیب فهمید خانهی قدیمی در محلهای است که مادربزرگ خودش سالها در آن زندگی کرده بود. چند روز بعد، وقتی ادیب دوباره برای پیگیری پرونده آمد، مطهره اطلاعاتی داشت که شاید میتوانست کمکش کند.
از آن روز، به بهانهی پیدا کردن صاحب سند، چند بار با هم راهی همان محله شدند. ادیب ابتدا از دخالت مطهره خوشش نمیآمد، اما کمکم متوجه شد او فقط کنجکاو نیست؛ واقعاً میخواهد مشکل را حل کند.
یک عصر، وقتی بالاخره ردّ یکی از ورثه را پیدا کردند، ادیب گفت:
«چرا اینقدر برای این پرونده وقت میذارید؟»
مطهره گفت:
«کنجکاوی ، کمک ، هرچیزی که اسمش رو میزارید چون خودمم نمیدونم چرا.»
ادیب مکث کرد.
«من که ناراضی نیستم اتفاقا خیلی هم خوبه فقط میخواستم دلیلشو بدونم که انگار خودتون هم نمیدونید»
«شما فقط خیلی واضح ناراحتید شایدم دلم میسوزه براتون( با خنده).»
ادیب برای اولین بار خندید.
پرونده کمکم جلو رفت، اما در جریان همان رفتوآمدها، رابطهی آن دو هم تغییر کرد. ادیب دیگر فقط برای پرونده سراغ مطهره نمیآمد. گاهی چند دقیقهای مینشست و از روزش میگفت؛ مطهره هم برای اولین بار کسی را پیدا کرده بود که سکوت کنارش خستهکننده نبود.
تا اینکه یک روز، ادیب خبر داد خانه بالاخره فروخته شده.
مطهره گفت:
«پس تموم شد.»
ادیب نگاهش کرد.
«پرونده، آره.»
«و شما؟»
ادیب جواب نداد.
چند روز گذشت و خبری از او نشد. مطهره تصور کرد همهچیز همانجا تمام شده.
تا اینکه یک عصر، ادیب دوباره وارد دفتر شد؛ این بار بدون هیچ پروندهای در دستش.
مطهره پرسید:
«باز هم سندی مشکل پیدا کرده؟»
ادیب لبخند زد.
«نه. این بار اومدم یه چیزی رو که خیلی وقته عقب انداختم، بگم.»
مطهره منتظر ماند.
ادیب گفت:
«اون خونه رو فروختم. پرونده هم بسته شد. ولی از وقتی همهچیز تموم شده، تازه فهمیدم چیزی که نمیخواستم تموم بشه، خودِ پرونده نبود.»
مطهره آرام لبخند زد.
«پس چی بود؟»
ادیب گفت:
«دلیلی که هر روز منو میکشوند اینجا.»
مطهره چند لحظه نگاهش کرد و گفت:
«برای گفتن همین، اینهمه مدت صبر کردید؟»
ادیب جواب داد:
«برای اولین بار، نمیخواستم عجله کنم.»
و این بار، وقتی از دفتر بیرون رفتند، دیگر هیچ پروندهای حقوقی بینشان نبود؛ فقط دو نفری بودند که حالا بالاخره میدانستند چرا دلشون نمیخواد پرونده ی خودشون به اتمام برسه.
Nil




