"در میان ما آدم ها کسانی هستند که بخاطره موقعیت شغلیشون در خطر هستن و حالا در اینجا
داستانی روایت میشه از یک اکیپ که در حال حل پرونده ای هستن که خیلی از آدم ها جان خودشان
را از دست می دهند!
اما در میان این اکیپ جوانمردی که با چشمان خود مرگ مادرش،دخترش در سوختنِ خانه اش،و مرگ رفیق و همکارش در میانِ بیمارستانِ آواره شده به چشمِ خود دید و تنها چیزی که ناامیدش نکرد زنده ماندن همسرش در میان سوختنِ خانه اش بود؛
اون بعد این همه درد و رنج در سکوتی فرو می رود و همه بابت این سکوت مرگ بار نگران او می شوند ولی جوانکِ قصه ما سکوت را بهتر می پذیرد تا حرف زدن درباره رنج و عذاب هایش💔
دیالوگ هایِ دردناکِ قصه:
+همسرت بهوش اومده
_میدونه؟
+نه ولی اگر نمیتونی بگی...
_نه خودم بهش میگم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
_بگو دارم خواب میبینم
+شرمندم
_من نورا رو میخوام
+من شرمندم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+شما از کجا متوجه شدین؟
_خیلی وقت نیست در جریان پرونده ام و اون روزی که متوجه شدم همون روزی بود که....
+همون روزی بود که خونه ام آتیش گرفت درسته؟
_آره"
Post #803
42