Post #1078
10
مُبینا . عمه جان قاب را از میان خرت و پرت های درون جعبه برداشت و به دست سودابه داد ، کهنه و تیره بود . از بوسه های عمه جان ، از اشک های عمه جان ، از گذر زمان .ولی انگار طلسم عشقی که در آن بود هنور هم میتوانست انگشتان سودابه را بسوزاند ... @Editor_Sinama
زیبا✨