ژانر:عاشقانه
قسمتی از داستان:
همیشه فکر میکردم فراموش کردن آدمها یعنی دیگر اسمشان را به خاطر نیاوری؛ یعنی یک روز از خواب بیدار شوی و دیگر هیچ چیزی از گذشته اذیتت نکند.
اما اشتباه میکردم.
فراموش کردن شاید یعنی بتوانی از کنار جایی که با او خاطره داشتی رد شوی و برای چند ثانیه دلت نگیرد. یعنی آهنگی را بشنوی که زمانی با هم گوش میدادید و این بار به جای بغض، فقط لبخند بزنی.
من هنوز بعضی شبها به او فکر میکردم.
نه از روی دلتنگی، شاید فقط از روی عادت.
سه سال گذشته بود، اما بعضی خاطرهها انگار زمان نمیشناختند. هنوز صدای خندهاش را یادم بود، هنوز یادم بود وقتی ناراحت میشد چطور سکوت میکرد و هنوز آن جملهای را که آخرین بار گفت، فراموش نکرده بودم:
«یه روزی میرسه که دیگه حتی یادت نمیاد چرا دوستم داشتی.»
آن روز حرفش را باور نکردم.
حالا بعد از سه سال، روبهروی همان کافه ایستاده بودم؛ همان جایی که برای آخرین بار با هم خداحافظی کرده بودیم.
دستم روی دستگیرهی در ماند.
میتوانستم وارد شوم.
میتوانستم دوباره همان میز کنار پنجره را ببینم، همان صندلی خالی را، همان گوشهای که زمانی فکر میکردم تمام آیندهام قرار است آنجا ساخته شود.
اما وارد نشدم.
برای اولین بار فهمیدم دلتنگ بودن همیشه به معنی برگشتن نیست....