میدانم که تمامش رویاست.خیال کوچک دنیای تنها برای لحظهای باهم ماندن.آرزوی شیرین جوانی،همانی که کلمات به تصویرش میکشند حتی اگر برای توصیفش کافی نباشند.جادویی پر افسون که با حسرتی پر افسوس پایان مییابد.
چطور میتواند نگاه را اجیر کند،معشوقه را فرشته سازد و دنیا را به رنگ های شیرین بیامیزد؟ خرافهای قدیمیست یا که نیرویی فراطبیعی؟ آزاد میکند یا که اسیر و زنجیر؟
هربار مهر دل کسی را به گردن دیگری میاندازد تا تیرش برهدف بنشیند و او را در اقیانوس عظیم عشق غرق کند.آدم ها عشق را نمیشناسند،مهم نیست چندین هزار سال گذشته باشد.آنها فقط مدهوش افسون عشق میشوند و آرام به دام او میافتند.
عاشق اسیر عشقیست که فرای درک ماست یا حتی شاید وجود ندارد.