فقط یک بار دیگه شنوندهی سکوتهام باش.
نه برای اینکه دلم برات تنگ شده، برای اینکه هنوز خودمو بین طنین صدای نبودنت گم میکنم. انگار هرچی ازت فاصله گرفتم، بیشتر توی رگههام پخش شدی. من فقط میخواستم فراموشت کنم، نه اینکه هر گوشه از ذهنم تبدیل بشه به نسخهای از تو. حالا هر بار که ساکت میشم، صدات از لای نفسهام درمیاد، مثل یه بازتاب قدیمی که هنوزم نمیخواد تموم شه.
من از خودم خستهم، از اینکه هنوز وقتی اسم عشق میاد، ناخودآگاه به تو فکر میکنم، از اینکه هنوز وقتی به چشمای کسی زل میزنم، دنبال اون عمقیام که فقط تو بلد بودی نشونم بدی. از اینکه هنوز وقتی دلم میخواد رها باشم، به اسم تو گره میخورم. تو رفتی، ولی ردت نمرده، فقط شکلش عوض شده. الان توی طرز نفس کشیدنم هستی، توی فاصلهی بین تپش قلب و خستگی، توی نگاه خستهای که سعی میکنه عادی باشه، توی لبخندی که نصفه میمونه چون یکی توش نیست که تمومش کنه.
فقط یه بار دیگه شنوندهی سکوتهام باش.
شاید این بار نه برای من،
برای اون تکه از خودم که هنوز باور داره اگه یهبار دیگه صدای آرامِ حضورتو بشنوه، شاید بتونه واقعاً تمومت کنه.
Post #27041
607
سآࢪگلِ مَطࢪود ، فکر میکنی به بیرحمانهترین شکل ممکن فراموشش کردی، تا وقتی یه جایی، بین تلاطمِ ذهن خستهت. میفهمی هیچکس بلدنیست اونجوری بهت گوش بده که صدای سکوتترو هم بشنوه. هیچکس بلد نیست درد رو از نگاهت بخونه، وقتی لبهات ساکتن. هیچ دستی پیدا نمیشه که سردی انگشتاتو…