فکر میکنی به بیرحمانهترین شکل ممکن فراموشش کردی، تا وقتی یه جایی، بین تلاطمِ ذهن خستهت. میفهمی هیچکس بلدنیست اونجوری بهت گوش بده که صدای سکوتترو هم بشنوه. هیچکس بلد نیست درد رو از نگاهت بخونه، وقتی لبهات ساکتن. هیچ دستی پیدا نمیشه که سردی انگشتاتو بگیره و اطمینان بده گرماش افراطی نیست، نمیسوزونت.
هیچ نگاهی نیست که فقط ببینتت و جلوی آتیش گرفتنت رو بگیره، بدون اینکه بخواد برات آب باشه.
Post #27040
471