Post #25233
777
از رگ هایش خون میریخت و از چشم هایش اشک از لب هایش موسیقی مرگ و از ضربان قلبش نوای عشق و درد اون شب تا صبح میگریست شاید فردا کالبد بیجانش نقش برکوچه غم زده بزند شاید فردا آدمی دیگر از کالبد تهی او برخیزد، آدمی که چیزی برای از دست دادن ندارد.